تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
كه بين او و پادشاه نوبه اتفاق افتاده بپرسى . منصور او را احضار نموده جريان را جويا شد . محمّد گفت : در آخر حكومت و انتهاى فرمانروائى كه سلطنت ما دچار اختلال شد من پناهنده شدم به جزيره نوبه دستور دادم خيمه‌هاى ما را بزنند خيمه‌هاى شاهانه را كه زدند اهالى نوبه از ديدن آنها تعجب نمودند . پادشاه آنها كه مردى بلند قد و كم مو و پا برهنه بود و جامه‌اى بر تن داشت پيش ما آمد سلام كرده روى زمين نشست . گفتم چرا روى فرش نمىنشينى گفت من پادشاهم و شايسته است كسى را كه خداوند بلند نموده تواضع و كوچكى كند . آنگاه به من گفت : شما چرا با چارپايان خود زراعت مردم را پايمال ميكنيد با اينكه تبه كارى در دين شما حرام است . گفتم غلامهاى ما از روى نادانى چنين كارهائى را ميكنند . گفت : چرا شراب ميخوريد با اينكه براى شما حرام است گفتم : گروهى از جوانان ما از نادانى مرتكب چنين عملى ميشوند . گفت : چرا لباسهاى ابريشمى و زينت آلات طلا بر خود مىآرائيد با اينكه به زبان پيامبرتان بر شما حرام شده است . گفتم : خدمتكاران غير عرب ما اين كارها را ميكنند كه نميخواهيم بر خلاف ميلشان رفتار كنيم . ديدم خيره خيره به من نگاه كرد گفت : غلامان‌مان جوانانمان خدمتكارانمان چنين ميكنند ! از روى مسخره بهانه‌هاى مرا تكرار نمود . گفت : آن طور كه تو ميگوئى نيست ولى شما گروهى هستيد كه برياست رسيديد ستمگرى را پيشه كرديد و دستور دينى خود را زير پا گذاشتيد خداوند طعم كيفر كردار شما را داد هنوز انتقام و كيفر شما تمام نشده دنباله دارد كه وقت آن خواهد رسيد . من ميترسم در سرزمين ما مورد خشم خدا قرار گيرى و از كيفر تو ما را نيز نصيب شود . زودتر از اينجا كوچ كن . در مهج الدعوات مينويسد ياسر غلام ربيع گفت : از ربيع شنيدم ميگفت :