بالا رود ديدم لبهايش حركت مىكند وارد شد همين كه چشم منصور به آن جناب افتاد گفت بهبه پسر عمو مرحبا به پسر پيامبر مرتب از او احترام ميكرد تا او را كنار خود روى جايگاه مخصوص خويش نشاند . بعد غذا خواست . سرم را بلند كردم درست دقت نمودم ديدم لقمه سردشدهى گوشت را به دهان ايشان ميگذارد .
نيازهاى آن جناب را برآورد و اجازه بازگشت داد . پس از خارج شدن امام از پى ايشان رفتم عرضكردم آقا ميدانيد كه شما را دوست ميدارم و گرفتار منصور شدهام كه مجبورم پيش او بروم من ميشنيدم اول منصور چه ميگفت و بعد چه كرد ، وقتى شما آمديد ديدم لبهايتان حركت ميكرد قطعا دعائى ميخوانديد كه منصور آنقدر تغيير كرد . اگر ممكن است همان دعا را به من بياموزيد تا هر وقت پيش منصور ميروم بخوانم . فرمود بسيار خوب . من اين دعا را خواندم
« ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه لا يأتى بالخير الا اللَّه ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه لا يصرف السوء الا اللَّه ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه كل نعمة فمن اللَّه ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الا باللَّه » .
گفت اهالى مكه و مدينه بدر دار الاماره منصور رفتند و اجازه ورود خواستند ربيع باهالى مكه اجازه داد حضرت صادق عليه السّلام فرمود به اهالى مكه قبل از مدينه اجازه ميدهى ؟ ربيع گفت اهل مكه ساكن آشيانه پيامبرند . حضرت صادق عليه السّلام فرمود صحيح است آشيانهاى كه پرندههاى نيكويش پرواز نمودهاند و نابكارهايش ماندهاند .
گفتند به حضرت صادق عليه السّلام كه منصور از وقتى بخلافت رسيده جز لباس خشن نپوشيده و غذاى خوب نميخورد فرمود واى بر او با اين همه قدرت كه خدا در اختيارش گذاشته و اين همه ثروت كه برايش مىآورند ؟ ! گفتند اين كار را بواسطه بخل و علاقهاى كه بجمع آورى ثروت دارد مىكند فرمود خدا را شكر كه اگر منصور ترك دين خدا را نمود خدا هم او را از مالش محروم كرد .
ابن حمدون گفت : منصور بجعفر بن محمّد عليه السّلام نامهاى نوشت كه چرا شما مثل ساير مردم با ما رفت و آمد نميكنى در جواب فرمود : ما ثروتى در اختيار نداريم كه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 156
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٦