تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
مردم من بملاقات خدايم رفتم مرا لعنت كرد و بر من خشم گرفت و سخت در شراره آتش قرارم داد بواسطه كارى كه نسبت به حضرت صادق كردم . از خدا بترسيد مبادا خود را مثل من هلاك كنيد . باز كفن به صورتش برگشت و به حالت قبلى مرد . ديدند حركت و جنبشى ندارد او را دفن كردند . كتاب طب الائمه - حضرت رضا عليه السّلام از حضرت موسى بن جعفر نقل كرد كه چون منصور تصميم كشتن حضرت صادق را گرفت دستور داد فرماندار مدينه ايشان را بفرستد . او بدستور عمل كرد ولى منصور آنقدر كه عجله در كشتن امام داشت خيال ميكرد دير فرستاده بالاخره امام صادق عليه السّلام وارد شد منصور از ديدن آن جناب لبخندى زده احترام كرد و ايشان را پهلوى خود نشاند . گفت : يا ابن رسول اللَّه به خدا قسم وقتى دنبال شما فرستادم تصميم كشتن شما را داشتم همين كه چشمم به شما افتاد چنان شيفتهء شما شدم كه اكنون خيال نميكنم هيچ يك از خانواده‌ام نزد من محبوب‌تر از شما باشد . ولى اين حرفها چيست كه مىشنوم از ما بدگوئى مىكنى ؟ فرمود : يا امير المؤمنين هرگز من بدگوئى شما را نكرده‌ام . منصور خنده‌اى نموده گفت : تو خيلى راستگوترى از كسانى كه در باره‌ات سخن چينى كرده‌اند . اينك در خدمت شمايم اين هم انگشترم براى امضاء اختيار دارى هر چه مايلى براى رفع گرفتاريهاى كوچك و بزرگ خود تعيين نما . هر چه تعيين كنى رد نخواهم كرد . منصور جايزه‌اى گران در اختيار امام گذاشت اما ايشان قبول نكرده فرمودند : وضع ما خيلى خوب و نيازى نداريم اگر ميخواهى به من كمكى بكنى بده به خويشاوندان من ، آنهائى كه بدربار تو رفت و آمد ندارند و دست از كشتن آنها بردار . گفت : قبول ميكنم صد هزار درهم داده خواهش كرد بين آنها تقسيم نمايد .