برگشت . عرض كردم چه زود برگشتيد . فرمود سؤالى از من كرد كه راجع بخصوصيات آن از ربيع بپرس .
من با ربيع سابقه دوستى داشتم . پيش او رفتم و جريان را پرسيدم . گفت داستان عجيبى بود . گفت عربها در بيابان براى جمع آورى يك نوع قارچ بنام دنبلان كوهى جستجو مىكردند . موجود عجيبى يافتند كه روى زمين افتاده بود .
پيش من آوردند . من براى خليفه بردم . همين كه چشمش به آن افتاد گفت : آن را فورى ببر و جعفر بن محمّد را صدا بزن .
من از پى جعفر بن محمّد عليه السّلام رفتم وقتى آمد پرسيد در آسمان چيست ؟ فرمود :
توده تراكمى از هوا . پرسيد آيا در هوا موجودى هست ؟ فرمود آرى . پرسيد ساكنين هوا چه نوع موجودى هستند ؟
فرمود موجوداتى كه بدنشان مانند ماهى و سر آنها چون پرندگان تاجى مانند خروس و آويزى نيز زير گلو چون خروس دارند مانند پرندگان داراى بالند از رنگهاى مختلف ، سفيدتر از نقره جلا داده شده .
خليفه گفت : طشت را بياوريد . طشت را كه آوردم همان اوصافى كه بيان كرد در آن موجود جمع بود .
چشم امام كه به آن افتاد فرمود : اين همان موجودى است كه ساكن هوا است . اجازهء بازگشت بايشان داد .
وقتى خارج شد گفت : ربيع اين شخصى كه وجودش عقدهاى است در گلوى من و ناراحتم نموده از دانشمندترين مردم است .
خرايج - ص 234 - هارون پسر خارجه گفت : يكى از شيعيان ، زن خود را در يك جلسه سه طلاقه كرد . از دوستان خود راجع به اين طلاق پرسيد گفتند درست نيست و چنين طلاقى قابل اعتنا نيست .
زنش گفت : من راضى نمىشوم مگر اينكه از حضرت صادق عليه السّلام سؤال كنى در آن زمان امام صادق عليه السّلام در حيره بود . هنگام حكومت ابو العباس سفاح .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٤٥