تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
منصور گفت پسر اين مرد جلو زبانش را نميگيرد پدرش را آزاد كنيد . مرازم گفت حضرت صادق در مكه به من فرمود اگر بشنوى يك نفر مرا دشنام دهد چه ميكنى ؟ گفتم او را ميكشم . گفت مرازم اگر كسى مرا دشنام دهد به او كارى نداشته باشيد . مرازم گفت در هواى گرم از مكه خارج شدم گرما مرا مجبور كرد كه پناه به زير يكى از گنبدها ببرم در آنجا عده‌اى بودند شنيدم يكى از آنها حضرت صادق را فحش ميداد يادم از فرمايش امام آمد چيزى نگفتم اگر سفارش نكرده بود او را ميكشتم . ابو بصير گفت همسايه‌اى داشتم از مأمورين سلطان و هواداران آنها بود و پول گزافى بدست آورده چند كنيز خواننده تهيه كرده بود گروهى را جمع ميكرد مشروب ميخوردند و بساز و نواز اشتغال داشتند كه باعث ناراحتى من بود . چند مرتبه به خودش شكايت كردم ولى دست نكشيد . چون زياد اصرار كردم روزى گفت فلانى من مردى گرفتار هستم و تو مردى آسوده و موفق هستى اگر وضع مرا براى امام خود بگوئى شايد خدا بوسيله تو مرا نجات دهد . حرف او بدلم مؤثر افتاد وقتى خدمت امام صادق رسيدم جريان او را عرضكردم فرمود موقعى كه بكوفه برگردى او بديدن تو خواهد آمد به او بگو جعفر بن محمّد عليه السّلام ميگويد هر چه از اين راه بدست آورده‌اى رها كن من براى تو از طرف خدا بهشت را ضمانت ميكنم . ابو بصير گفت وقتى بكوفه برگشتم از جمله كسانى كه بديدنم آمدند يكى او بود وقتى خواست حركت كند او را نگه داشتم تا خانه خلوت شد به او گفتم فلانى من جريان ترا خدمت امام عليه السّلام عرض كردم فرمود سلام مرا به او برسان بگو هر چه از اين راه بدست آورده واگذارد من از جانب خدا بهشت را برايش ضمانت ميكنم اشگهايش جارى شد . گفت آه ترا به خدا حضرت صادق به تو چنين فرمود ؟ قسم خوردم كه ايشان چنين فرمودند . گفت بسيار خوب ، رفت .