پاره كردم وقتى برگشتم از داخل زنبيل جستجو نمودم نامهاى در آن نبود .
مالك جهنى گفت وقتى شيعيان را تبعيد ميكردند و به چند فرقه تقسيم شده بودند ما بيك گوشه مدينه پناه برديم در آنجاى خلوت صحبت از فضائل ائمه ميكرديم و عقيده شيعه را بازگو ميكرديم تا بالاخره در قلب ما خدائى آنها خطور كرد .
ناگاه ديدم حضرت صادق سوار بر الاغ است و در مقابل ما ايستاده نفهميديم از كدام طرف آمد . فرمود مالك ، خالد از چه وقت صحبت در باره خدائى ما ميكرديد ؟ گفتم : بخاطر ما چنين فكرى نيامده بود مگر هم اكنون . فرمود بدانيد
( ان لنا ربا يكلؤنا بالليل و النهار و نعبده )
: ما خدائى داريم كه در شب و روز ما را حفظ مىكند و او را مىپرستيم ، مالك ، خالد هر چه مايليد در فضيلت ما بگوئيد ولى بدانيد كه ما مخلوق و آفريده شده هستيم . همانطور كه روى الاغ نشسته بود چند مرتبه اين سخن را تكرار نمود .
ابو بكر حضرمى گفت در خدمت حضرت صادق عليه السّلام صحبت از خروج زيد كرديم فرمود عمويم كشته خواهد شد اگر قيام كند كشته مىشود شما در خانههاى خود باشيد هيچ اشكالى براى شما نيست . يكى از حاضرين گفت ان شاء اللَّه .
شهاب بن عبد ربه گفت حضرت صادق عليه السّلام به من فرمود چگونه خواهى بود وقتى محمّد بن سليمان خبر مرگ مرا به تو بدهد . عرض كردم به خدا قسم من محمّد بن سليمان را نمىشناسم و نميدانم كيست .
بعد ثروتمند شدم و معاملات تجارى من بين كوفه و بصره برقرار شد . روزى در بصره پيش محمّد بن سليمان فرماندار بصره بودم . نامهاى پيش من انداخت و گفت شهاب خدا اجر تو و ما را افزون كند امامت جعفر بن محمّد از دنيا رفت .
يادم از آن فرمايش حضرت صادق آمد گريه گلويم را گرفت رفتم به خانه شروع كردم بگريه كردن براى حضرت ابا عبد اللَّه عليه السّلام .
عائذ احمسى گفت خدمت حضرت صادق رسيدم تصميم داشتم از آن جناب راجع به نماز شب بپرسم ولى فراموش كردم . عرضكردم سلام عليك يا بن رسول اللَّه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٧