مالك جهنى گفت روزى خدمت حضرت صادق بودم با خود مىانديشيدم در مقام ائمه و پيشوايان از اهل بيت پيامبر . حضرت صادق عليه السّلام رو به من نموده فرمود :
مالك ! شما واقعا شيعهء ما هستيد خيال نكنى كه زياد روى كردهء در باره فضل ما هرگز كسى قدرت ندارد حقيقت خدا و عظمت او را توصيف كند . از براى خدا مثالهاى بزرگى است . همين طور كسى نميتواند حق مؤمن را بيان كند و حقوق او را به مقدارى كه خداوند لازم شمرده براى برادر مؤمنش ادا نمايد .
مالك ! وقتى مؤمنين يك ديگر را مىبينند و با يك ديگر مصافحه مينمايند ( دست در دست يك ديگر ميگذارند ) خداوند تا وقتى دستهاى آنها در دست يك ديگر باشد آنها را مشمول لطف و مغفرت خود قرار ميدهد و گناهان از ايشان فرو ميريزد تا از يك ديگر جدا شوند . در اين صورت كه ميتواند مقام مؤمنى كه اين مقام را در نزد خدا دارد وصف نمايد ؟ ! رفاعة بن موسى گفت روزى خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم كه پسرش موسى بن جعفر عليه السّلام آمد او را گرفتم و روى زانوان خود گذاشتم سرش بوسيده در آغوش گرفتم . امام صادق فرمود : رفاعه او در چنگ بنى عباس دچار مىشود باز خلاص ميگردد براى مرتبه دوم گرفتار آنها ميگردد اين بار در دست آنها از بين ميرود .
بكر بن ابى بكر حضرمى گفت پدرم را منصور دوانيقى زندانى كرد خدمت حضرت صادق رسيدم و جريان را بايشان عرض كردم فرمود پسرم اسماعيل مريض است فعلا گرفتار او هستم ولى به زودى برايش دعا خواهم كرد .
گفت چند روز در مدينه ماندم . يك روز امام عليه السّلام پيغام فرستاد خداوند وسيله آزادى پدرت را فراهم نمود ولى مشيت او چنين تعلق گرفت كه اسماعيل از دنيا برود .
گفت از مدينه خارج شدم و به شهر ابن هبيره رسيدم در آنجا منصور را ديدم سوار بر اسب است فرياد زدم . پدرم ابو بكر حضرمى پير مرد كهنسالى است .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٤