چند روز بيشتر نگذشت كه از پى من فرستاد وقتى رفتم ديدم پشت درب ايستاده برهنه است گفت ابا بصير هر چه در منزل داشتم دادم اكنون مىبينى در چه حالم . پيش دوستان رفتم و مقدارى لباس براى او گرفتم . بعد از چند روز باز از پى من فرستاد كه بيمارم . بيا ترا ببينم . مرتب از او خبرگيرى ميكردم و در معالجهاش كوشش مينمودم تا بالاخره مشرف بمرگ شد .
من در بالينش نشسته بودم در حال جان دادن بود بيهوش شد بعد كه به هوش آمد گفت ابا بصير امامت بوعده خود وفا كرد سپس از دنيا رفت . آن سال به حج رفتم .
خدمت حضرت صادق رسيدم اجازه شرفيابى خواستم وارد خانه كه شدم يك پايم در صحن حياط و پاى ديگرم در اطاق بود قبل از اينكه صحبتى بكنم فرمود ابا بصير عهدى كه با دوستت بسته بوديم وفا كرديم .
كشف الغمه - ابو حمزه ثمالى گفت بين راه مكه و مدينه خدمت حضرت صادق بودم ناگاه امام متوجه طرف چپ خود شد سگ سياهى را مشاهده كرد فرمود ترا چه مىشود خدا صورت ترا زشت نمايد چقدر عجله ميكنى ناگاه ديدم مانند پرندهاى شد .
امام فرمود اين عثم پيك جن است هشام بن عبد الملك در اين ساعت مرد او پرواز مىكند و خبر مرگ را در اطراف جهان مىرساند .
هشام بن احمر گفت حضرت صادق نوشتهاى داد كه در آن چيزهائى را نام برده بود از بازار تهيه كنم هر وقت چنين نوشتهاى ميداد پاره ميكردم و لوازم را ميخريدم . اين مرتبه لوازم را خريدم ولى نامه را داخل زنبيل گذاردم تا از جهت تبرك نگه دارم .
رفتم خدمت حضرت صادق فرمود لوازم را خريدى ؟ گفتم آرى . فرمود نامه را پاره كردى ؟ عرض كردم آن را داخل زنبيل گذاشتم و در خانه خود نهادم و درب خانه را قفل كردم تا از جهت تبرك نگهدارم اين كليد در خانه است كه در جيب دارم . امام يكطرف مصلى خود را بلند نمود نامه را انداخت پيش من فرمود پاره كن
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 126
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٦