حرف را مىزند .
امام دست بر روى شانه عبد اللَّه گذاشت و گفت عجله نكن خلافت به تو و پسرت نميرسد نصيب اين شخص مىشود اشاره بسفاح نمود بعد از او بمنصور خواهد رسيد او پسرت را در احجار الزيت ميكشد بعد برادرش را در طفوف خواهد كشت در حالى كه پاهاى اسبش درون آب باشد . منصور از پى امام رفت گفت چه فرموديد ؟ امام جواب داد آنچه شنيدى بالاخره واقع مىشود . منصور گفت پس از شنيدن اين حرف كارهايم را كردم و خود را آماده خلافت نمودم همان طورى كه فرموده بود شد .
روايت شده كه وقتى كار دو فرزند عبد اللَّه بن حسن بالا گرفت و پيشرفت كردند منصور از حضرت صادق تقاضا كرد بفرمائيد عاقبت كار آنها بكجا ميرسد امام صادق فرمود در باره عاقبت آن دو همين آيه را برايت ميخوانم
لَئِن أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُون مَعَهُم وَ لَئِن قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُم وَ لَئِن نَصَرُوهُم لَيُوَلُّن الْأَدْبارَ ثُم لا يُنْصَرُون
« 1 » منصور به سجده افتاده گفت بس است ديگر توضيحى نميخواهم . در مقاتل العصابة العلويه مينويسد كه وقتى ابو مسلم خراسانى خبر مردن ابراهيم امام را شنيد نامههاى خود را بحجاز براى جعفر بن محمّد و عبد اللَّه بن حسن و محمّد بن على بن الحسين فرستاد و هر يك از آنها را دعوت بخلافت ميكرد . ابتدا نامه به حضرت صادق نوشت . امام عليه السّلام همين كه نامه را خواند آن را آتش زد و بآورنده نامه فرمود جوابش همين است پيش عبد اللَّه بن حسن آمد وقتى نامه را خواند گفت من كه پير شدهام ولى پسرم محمّد مهدى اين امت است . سوار شده و خدمت حضرت صادق رسيد امام بيرون آمد دست روى گردن الاغ او گذاشت فرمود در اين موقع چرا آمدهاى . عبد اللَّه جريان را عرضكرد . فرمود چنين كارى نكنيد كه امكان نخواهد داشت . عبد اللَّه بن حسن ناراحت شده
هامش
( 1 ) حشر آيه 12 : اگر خارج شوند با آنها هم آهنگ نخواهند شد چنانچه پيكار كنند آنها كارى نخواهند كرد اگر يارى كنند فرار خواهند نمود و ديگر يارى نميشوند .