تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
صحبت كنيد . زيد وارد شد هر دو يك ديگر را در آغوش گرفتند مدتى با يك ديگر بمشورت پرداختند بعد صداى آنها بلند شد زيد گفت اين حرفها را رها كن جعفر به خدا قسم يا بايد دستت را بدهى بيعت كنم و يا اين دست من بيعت كن و گر نه بكارى واميدارم ترا كه طاقت نداشته باشى . ترك جهاد كرده‌اى خانه‌نشين شده‌اى و پرده را انداخته‌اى از شرق و غرب برايت پول ميفرستند . حضرت صادق ميفرمود عمو خدا ترا رحمت كند خدا ترا بيامرزد . زيد دشنام ميداد و ميگفت وعده ما صبح است . صبح به زودى خواهد آمد . از خانه خارج گرديد . مردم در باره سخنان زيد اظهار نظر ميكردند حضرت صادق فرمود ساكت باشيد در باره عمويم زيد جز نيكى چيزى نگوئيد خدا رحمت كند عمويم را اگر پيروز ميشد وفا ميكرد بوعدهء خود . سحرگاه باز در خانه امام را زد در را باز كردم با گريه و زارى داخل شده ميگفت مرا ببخش جعفر خدا ترا ببخشد از من راضى شو . خدا از تو راضى باشد . از من درگذر خدا از تو بگذرد . فرمود خدا ترا ببخشد و از تو راضى شود و از تو بگذرد چه شده عموجان ؟ گفت بخواب رفتم پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم كه وارد خانه ما شد طرف راست امام حسن و در طرف چپ امام حسين و حضرت فاطمه پشت سر و على عليه السّلام جلو آن جناب بود و در دستش حربه‌اى بود كه چون آتش ميدرخشيد . فرياد زد واى بر تو زيد پيامبر را آزردى بواسطه جعفر به خدا قسم اگر ترا نبخشد و از تو نگذرد و راضى نشود با همين حربه به تو حمله ميكنم چنان بر پشتت ميزنم كه از سينه‌ات خارج شود . با ترس و لرز از خواب بيدار شدم خودم را بشما رساندم مرا ببخش خدا ترا رحمت كند . فرمود خدا از تو راضى باشد و ترا بيامرزد هر وصيتى دارى بكن كه تو كشته خواهى شد و بدار آويخته ميشوى و به آتش پيكرت را ميسوزانند . زيد در باره