مقدارى از حق ما را نگه داشتى تا ببينى ما چه ميكنيم . عرضكردم راست ميفرمائيد .
من ميخواستم آزمايش كنم سخن دوستانم را . فرمود مگر نميدانى ما هر چه مورد احتياج باشد ميدانيم و علم آن نزد ما است مگر نشنيدهاى خداوند ميفرمايد
وَ كُل شَيْءٍ أَحْصَيْناه فِي إِمام مُبِين
.
بدان كه علم انبياء در علم ما محفوظ است و نزد ما است و دانش ما از انبياء گرفته شده . چه فكر ميكنى ؟ عرضكردم راست ميفرمائى فدايت شوم .
مناقب - ابراهيم بن عبد الحميد گفت رفتم به قبا تا محصول درخت خرما خريدارى كنم . در بين راه خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم كه وارد مدينه ميشد پرسيد كجا ميروى . گفتم تصميم خريدن خرما دارم . فرمود مطمئن هستى كه ملخ آسيب نمىرساند . عرضكردم نه ديگر نخواهم خريد .
پنج روز بيشتر نگذشت كه ملخ آمد و در درختهاى خرما محصول نگذاشت .
مناقب - محمّد بن عبد اللَّه بن حسن به حضرت صادق گفت به خدا من از شما داناتر و سخاوتمندتر و شجاعترم . فرمود اما اينكه گفتى از تو داناترم جد من و تو هزار بنده از دسترنج خود آزاد كرد نام آنها را اگر ميدانى ببر در صورتى كه بخواهى من تا آدم اسم آنها را مىبرم .
اما آنچه گفتى از من سخاوتمندترى به خداوند سوگند شبى را بصبح نرساندهام كه حقى به گردن من باشد از من بازخواست كنند اما اينكه از من شجاعترى من مىبينم كه سر ترا مىآورند و بر در لانه زنبورها مىآويزند در فلان محل خون از آن قطره قطره ميريزد . محمّد اين جريان را براى پدرش نقل كرد . پدرش گفت خدا مرا پاداش دهد در مصيبت تو . حضرت صادق به من گفت تو كنار لانه زنبور خواهى بود .
ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين مينويسد كه وقتى با محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بعنوان مهدى بيعت شد پدرش عبد اللَّه پيش حضرت صادق آمد امام او را از اين كار بازمىداشت ولى عبد اللَّه خيال ميكرد حضرت صادق از روى حسد اين