كه شايد از تو فرزندى داشته باشم كه دوستدار اهل بيت پيامبر شود . مفضل بن عمر گفت من و خالد جوان و نجم حطيم و سليمان بن خالد بر در خانه حضرت صادق بوديم سخنان ما در بارهء اعتقاد اهل غلو « 1 » بود ناگهان امام صادق عليه السّلام با پاى برهنه بدون رداء با عجله آمد يكايك ما را نام برد فرمود خالد ، مفضل ، سليمان ، نجم نه آن طور كه شما ميگوئيد ما نيستيم بلكه چنين هستيم
« 2 » صالح بن سهل گفت من در باره حضرت صادق عقيده غليان را داشتم نگاهى تند به من نموده فرمود واى بر تو صالح به خدا قسم ما بنده و مخلوق هستيم و خدائى داريم كه او را ميپرستيم اگر نپرستيم و عبادتش نكنيم ما را عذاب خواهد كرد . عبد الرحمن بن كثير در ضمن يك خبر طويل گفت : مردى وارد مدينه شد و از امام جويا گرديد او را راهنمائى پيش عبد اللَّه بن حسن نمودند از او سؤالى كرده بيرون آمد . او را راهنمائى كردند پيش حضرت صادق عليه السّلام وقتى خدمت آن جناب رسيد امام به او نگاهى نموده فرمود : تو داخل شهر ما شدى براى جستجو از امام يكى از نوادهگان امام حسن راهنمائى كرد بعبد اللَّه بن حسن سؤالى كردى و خارج شدى مايلى بگويم چه از او پرسيدى و چه جواب داد ، و بعد با يكى از فرزندان امام حسين روبرو شدى او گفت اگر مايلى بملاقات جعفر بن محمّد برو . گفت همه اينها صحيح است فرمود حالا برگرد پيش عبد اللَّه بن حسن از او زره و عمامه پيامبر را بخواه . آن مرد رفت تقاضاى تماشاى زره و عمامه پيامبر را نمود . عبد اللَّه از داخل يك كندو « 3 » زرهى بيرون آورده پوشيد زره كامل بر تن او راست مىآمد گفت پيامبر اين طور زره مىپوشيد برگشت خدمت حضرت صادق و جريان را عرض كرد . امام فرمود درست نگفته انگشترى بيرون آورد بر زمين زد زره را پوشيد