تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
مصر برد و تمام املاكم ضبط شد ؛ مدت هشت سال در زندان ماندم تا اينكه نامه‌اى از حضرت به من رسيد ، در آن نامه آمده بود : اى محمد بن فرج ! در منطقهء جانب غربى فرود نيا . چون نامه را خواندم با خود گفتم : ابو الحسن برايم چنين نامه‌اى مىفرستد در حالى كه من در زندان هستم ! واقعا خيلى عجيب است . بيش از چند روزى نگذشت كه آزاد شدم و زنجيرهايم را باز نمودند و مرا رها كردند . پس از اينكه از زندان بيرون آمدم براى حضرت نامه‌اى نوشتم و در آن از ايشان خواستم كه از خدا بخواهد كه املاكم را به من برگردانند . حضرت در جواب براى من نوشت : املاك تو برگردانده خواهد شد ، ولى اگر به تو برگردانده هم نشود زيانى به حال تو نخواهد داشت . على بن محمد نوفلى مىگويد : وقتى محمد بن فرج رخجى به طرف عسكر حركت كرد ، فرمان برگرداندن املاكش براى وى نوشته شد ، امّا هنوز فرمان به دستش نرسيده بود كه اجلش فرا رسيد و مرد . على بن محمد نوفلى مىگويد : على بن خصيب به محمد بن فرج نامه نوشت و از او خواست كه به عسكر عزيمت كند ، محمد بن فرج براى امام هادى عليه السّلام نامه نوشت و با ايشان در اين مورد مشورت كرد . حضرت براى وى نوشت : به آنجا برو كه در رفتن تو فرج و گشايش در امر تو حاصل خواهد شد ان شاء اللّه . پس محمد بن فرج به آنجا عزيمت كرد و پس از گذشت مدت كوتاهى درگذشت . * احمد بن عيسى از ابو يعقوب روايت كرده است كه او گفت : شبى از شب‌ها محمد بن فرج را پيش از مرگ وى در عسكر ديدم ؛ در آن شب امام هادى عليه السّلام به ملاقاتش آمده بود . حضرت براى مدت طولانى به وى چشم دوخت . صبح روز بعد محمد بن فرج بيمار شد ، پس از چند روز به عيادتش رفتم ، او به من خبر داد كه امام عليه السّلام براى او جامه‌اى فرستاده و آن را كه زير سرش گذاشته بود به من نشان داد . ابو يعقوب گفت : به خدا سوگند با همان جامه او را كفن كردند .