* احمد بن عيسى از ابو يعقوب روايت كرده است كه او گفت : ابو الحسن عليه السّلام را همراه احمد بن خصيب ديدم كه قدم مىزدند ، امام عليه السّلام چند قدمى از ابن خصيب عقب ماند . ابن خصيب به حضرت گفت : جانم به قربانت ! حركت كن . امام عليه السّلام فرمود : تو بر من مقدّم هستى . پس چهار روز بيشتر نگذشت كه زنجير را بر روى پاى ابن خصيب قرار دادند و سپس به قتل رسيد .
ابو يعقوب نقل مىكند : ابن خصيب اصرار داشت كه حضرت از خانهاى كه در آن سكونت داشته ، نقل مكان كند و خانه را به وى تحويل دهد . ابو الحسن عليه السّلام براى او پيغام فرستاد كه : چنان شكايتى عليه تو نزد خداوند خواهم كرد كه با آن شكايت هيچ اثرى از تو نخواهد ماند . پس خداوند متعال در همان روزها روحش را قبض كرد .
* حسين بن حسن حسنى از ابو الطيب يعقوب بن ياسر نقل كرده است كه گفت : متوكّل همواره مىگفت : واى بر شما ! كار ابن الرضا جانم را به لب رسانده است ، خيلى تلاش كردم كه با من شراب بخورد و نديم من باشد ولى او امتناع كرد ، و هرچه كوشيدم فرصتى به دست آورم تا مقصودم را پياده كنم ولى نتوانستم . يكى از حاضران به وى گفت : اگر نتوانستى به ابن الرضا دستيابى و به وسيلهء او به اهداف خود برسى ، برادر او موسى هست ، او مرد عياش و اهل لهو و لعب است ، مىخورد و مىآشامد و عشقبازى و ميگسارى مىكند ، او را احضار كن و آوازهاش را به همه جا برسان ، پس شايع مىشود كه ابن الرضا چنين و چنان است و مردم ميان او و برادرش فرق نمىگذارند ، كسى هم كه او را بشناسد و با برادرش اشتباه نمىگيرد ، برادرش را نيز به همين كارها متهم خواهد كرد .
متوكّل گفت : دستور دهيد او را با احترام و اكرام به دربار دعوت كنند . پس او را با تكريم و احترام اعزام كردند . متوكّل از تمام بنى هاشم و فرماندهان و ساير مردم خواست كه به استقبالش بروند ، و بر آن شد كه چنانچه او بيايد زمينى به او ببخشد و در آن براى او خانهاى بسازد و شرابخواران و كنيزان آوازخوان به سوى او روانه كند و به وى صله و جايزه بدهد و منزل باشكوهى براى او آماده كند كه شايستگى آن را داشته باشد كه خود او ( متوكّل ) به ديدارش برود .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 577
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٧٧