هنگامى كه موسى وارد شد ، حضرت ابو الحسن عليه السّلام در كنار پل وصيف - محلى كه مسافران را در آن استقبال مىكنند - به ديدارش شتافت . حضرت بر او سلام كرد و احترام لازم را به جا آورد سپس به او فرمود : اين مرد تو را احضار كرد تا تو را رسوا سازد و از شأن و مقام تو بكاهد ، پس پيش او هرگز اقرار به خوردن شراب مكن و از خدا بترس مبادا گناهى از تو سر بزند .
موسى به حضرت گفت : او تنها به خاطر همين كار مرا دعوت كرده است ، مىگويى من چه كار كنم كه چارهاى ندارم ؟
حضرت فرمود : قدر و منزلت خود را نگه دار و از پروردگارت نافرمانى مكن ، و كارى مكن كه به زيان تو تمام شود ، او قصد دارد حرمت تو را هتك كند .
موسى از پذيرفتن سخنان حضرت امتناع كرد .
امام عليه السّلام بار ديگر با او صحبت كرد و او را موعظه نمود ولى او همچنان بر ناسازگارى و مخالفت با امام اصرار داشت .
وقتى حضرت ديد كه او نصيحت را نمىپذيرد به وى گفت : بدان كه مجلسى كه تو مىخواهى با متوكّل در آن اجتماع كنى هرگز برپا نخواهد شد .
راوى مىگويد : موسى سه سال اقامت كرد ، بامداد هر روز به درب قصر متوكّل مىآمد و به وى مىگفتند : خليفه امروز كار دارد ، و او مىرفت ؛ روز ديگر مىگفتند : او مست شده ؛ روز سوم به وى گفته مىشد : دارو خورده است . بدين ترتيب سه سال به همين منوال سپرى كرد تا اينكه متوكّل به قتل رسيد بدون اينكه با وى بر سر مجلس شرابخوارى بنشيند .
* محمد بن على گويد : زيد بن على بن الحسين بن زيد به من گفت : بيمار شدم ، پس پزشك به خانهام آمد و دارويى را برايم تجويز كرد كه براى چند روز متوالى به هنگام سحر بايد آن را مىخوردم . در آن شب نتوانستم دارو را به دست بياورم ، و همين كه پزشك از خانهام خارج شد خدمتكار حضرت به همراه كيسهاى محتوى همان دارو وارد شد و به من گفت : ابو الحسن عليه السّلام به تو سلام مىرساند و مىفرمايد : اين دارو را براى چند روز بخور .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 578
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٧٨