تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
گفتم : من از آخرين كسانى مىباشم كه با او ديدار كردند . حضرت بار ديگر فرمود : مردم مىگويند او مرده است . و وقتى حضرت فرمود : « مردم مىگويند » فهميدم منظور او خودش مىباشد . سپس حضرت از من پرسيد : جعفر چه كرد ؟ گفتم : او را در بدترين وضع در زندان ترك كردم . حضرت فرمود : اينك او بر تخت قدرت نشسته است ؛ از ابن زيّات چه خبر ؟ گفتم : مردم با او همراهند و فرمان ، فرمان او است . حضرت فرمود : اينك روزگارش تيره و كار بر او سخت گرديد . خيران اسباطى مىگويد : آنگاه حضرت براى مدّتى ساكت ماند ، سپس به من فرمود : امر و تقدير خداوندى بايد جارى شود . اى خيران ! خليفه واثق باللّه مرد و جعفر متوكّل جاى او نشست ، و ابن زيّات به قتل رسيد . گفتم : فدايت گردم ! چه وقت به قتل رسيد ؟ حضرت فرمود : شش روز پس از عزيمت تو به قتل رسيد .

[ رسوا شدن بدخواهان امام هادى عليه السّلام ]

* ابو القاسم جعفر بن محمد ، از محمد بن يعقوب ، از على بن محمد ، از ابراهيم بن طاهر روايت كرده است : متوكّل به خاطر جراحتى كه در بدنش بود به گونه‌اى بيمار شد كه حالش رو به مرگ مىرفت ، و كسى جرأت نكرد آهنى گداخته به بدنش نزديك گرداند ؛ پس مادرش نذر كرد چنانچه شفا يابد ، پول هنگفتى براى امام هادى عليه السّلام بفرستد . فتح بن خاقان به متوكّل گفت : چنانچه صلاح بدانى به دنبال اين مرد بفرستى - منظورش امام هادى عليه السّلام بود - و از او در مورد اين بيمارى سؤالاتى كنى ، شايد دارويى براى تو تجويز كند كه خداوند به وسيلهء آن براى تو فرج و گشايش حاصل كند . متوكّل گفت : دنبالش بفرستيد بيايد . فرستادهء متوكّل رفت و برگشت و گفت : علف گوسفند حاضر كنيد و آن را در گلاب خيس كنيد سپس آن را بر روى جراحت بگذاريد ، به