تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
يارى خداوند اين دارو مؤثر خواهد بود . حاضران نزد متوكّل از اين سخنان خنديدند و شروع به استهزاء كردند . فتح بن خاقان به حاضران گفت : تجربه كردن آن ضرر ندارد ، به خدا سوگند من اميدوارم كه خليفه با همين دارو بهبود يابد . پس علف را آوردند و در گلاب خيس كردند ، سپس آن را بر روى جراحت نهادند ، زخم باز شد و تمام جراحت موجود در آن بيرون آمد . چون مادر متوكّل را بشارت دادند كه متوكل بهبود يافت ، ده هزار دينار كه مهر او بر آن بوده براى امام هادى عليه السّلام فرستاد . و متوكّل از بيمارىاش به طور كامل بهبود يافت . چند روز بعد بطحانى نزد متوكّل از امام ابو الحسن عليه السّلام بدگويى كرد و گفت : او اسلحه و اموال در اختيار دارد . متوكّل به سعيد حاجب دستور داد شبانه بر حضرت هجوم بياورند و تمام اموال و اسلحه‌اى را كه در اختيار دارد ، تصاحب كنند و حضرت را نزد خود بياورند . ابراهيم بن محمد مىگويد : سعيد حاجب به من گفت : شبانه به طرف منزل امام هادى عليه السّلام حركت كردم ، همراه خودم نردبانى بردم و به وسيلهء آن بالا رفتم و از پلّه‌هاى منزل چند پلّه در تاريكى پايين رفتم و از شدّت تاريكى نمىدانستم چگونه به داخل خانه راه پيدا كنم . در اين هنگام حضرت هادى عليه السّلام مرا صدا زد و فرمود : اى سعيد ! همان جا توقف كن تا براى تو شمع بياورند . ديرى نگذشت كه شمعى براى من آوردند ، من پايين آمدم و جبّه‌اى پشمين بر حضرت ديدم و سجّادهء ايشان روى حصير گسترده شده بود و حضرت رو به قبله بود . حضرت به من فرمود : همهء اتاق‌ها در اختيار تو است . من تمام اتاق‌ها را تفتيش كردم ولى چيزى در آنها نيافتم و كيسهء زر ديدم كه مهر مادر متوكل بر روى آن بود ، به همراه يك كيسهء ديگرى كه آن هم مهر خورده بود . سپس حضرت هادى عليه السّلام به من فرمود : زير سجّاده را هم ببين . چون سجّاده را برداشتم ، زير آن شمشيرى در نيام يافتم . پس آنچه را يافتم برداشتم و پيش متوكّل بردم .