داشته باشيد .
سپس فرستاده رفت و احمد به جاى خودش برگشت و به من گفت : چه چيزى به شما گفت ؟ گفتم : يك امر خير .
احمد گفت : من آنچه را كه او گفت ، شنيدم ؛ و تمام آنچه را شنيده بود ، دوباره براى من گفت .
گفتم : خدا كارى را كه انجام دادى بر تو حرام كرده است ، زيرا خداوند مىفرمايد :
وَ لا تَجَسَّسُوا
« 1 » . حال كه شنيدى ، به عنوان گواهى پيش خود نگهدار شايد كه روزى برسد كه به شهادت تو نياز پيدا كنيم ، و مبادا آن را اظهار كنى تا اينكه وقتش برسد .
صبح روز بعد نامهء امام جواد عليه السّلام را در ده نسخه نوشتم و آنها را مهر و موم كردم و به ده نفر از معتمدين و اصحاب خود دادم و گفتم : چنانچه پيش از اينكه از شما بخواهم اين نامهها را باز كنيد ، بميرم ، شما نامهها را باز كنيد و به محتواى آنها عمل نماييد .
چون امام جواد عليه السّلام رحلت كرد ، من در خانهام ماندم و هيچ بيرون نيامدم تا اينكه خبر به من رسيد كه آن معتمدين و بزرگان صحابه در منزل محمد بن فرج اجتماع كردند و دربارهء امامت به گفتگو نشستند . محمد بن فرج برايم نامه نوشت و در آن از اجتماع آنان نزد خودش خبر داد و اظهار داشت : اگر ترس از اينكه مبادا راز ما بر ملا شود نبود ، به همراه آنان نزد تو مىآمدم ، لذا مىخواهم كه تو نزد من بيايى .
من بنا به درخواست وى سوار شدم و به سوى او عزيمت كردم ، ديدم كه گروه ياران نزد او اجتماع كردند . پس در مورد امر امامت به گفتگو نشستيم و براى من معلوم شد كه اكثر حاضران شك و ترديد داشتند ؛ پس به كسانى كه نامهها را به آنها داده بودم و حاضر بودند گفتم : آن نامهها را بيرون بياوريد . چون نامهها را بيرون آوردند به آنان گفتم : اين بود چيزى كه از شما مىخواستم .
برخى از آنان گفتند : ما دوست داشتيم كه شخص ديگرى همراه تو مىبود و شهادت مىداد تا گفتهء شما به طور حتم احراز شود .
هامش
( 1 ) . سورهء حجرات : 12 . « جاسوسى نكنيد » .