آوردند و به غلام فرمان داد كه با من بخورد ، من و غلام از آن غذا خورديم . وقتى از خوردن غذا فارغ شديم حضرت فرمود : بالشى را بردار و هرچه در زير آن قرار دارد ، بردار ؛ بالش را برداشتم ، چند دينار ديدم ، برداشتم و در آستينم گذاشتم .
حضرت به چهار نفر از غلامان خود دستور داد مرا تا منزلم همراهى كنند ، عرض كردم : جانم به قربانت ! پاسبان شب ابن مسيب مشغول گشت و حراست است و دوست ندارم مرا به همراه غلامان شما ببيند . حضرت فرمود : درست گفتى ، خداوند راه هدايت را به تو نشان دهد . سپس حضرت به غلامانش دستور داد هرجا كه من آنها را مرخص كنم از همانجا برگردند .
چون نزديك منزلم رسيدم و خود را در امان ديدم ، غلامان را مرخص كردم و به خانهام رفتم ، در آنجا چراغ خواستم و زير نور آن دينارها را شمردم ، چهل و هشت دينار بودند ، و آن مرد بيست و هشت دينار از من طلب داشت . از ميان دينارها ، دينارى توجهم را جلب كرد كه برق مىزد و مىدرخشيد ، آن را گرفتم و به چراغ نزديك كردم ، بر روى آن دينار با خط واضح چنين نوشته بود : « حقّ آن مرد بيست و هشت دينار است و مابقى آن مال تو است » ، به خدا سوگند من مقدار بدهى كه بر من بود به حضرت نگفته بودم .
ابو القاسم جعفر بن محمد ، از محمد بن يعقوب ، از على بن ابراهيم ، از پدرش ، از برخى اصحاب خود نقل كرده است : امام رضا عليه السّلام در همان سالى كه هارون قصد حج داشت ، براى حج از مدينه حركت كرد . حضرت در راه خود به كوهى رسيد كه در سمت چپ مسير قرار داشت و نام آن كوه « فارع » بود . امام رضا عليه السّلام نگاهى به كوه انداخت سپس فرمود :
اى فارع ، و ويران كنندهء آن قطعه قطعه خواهد شد .
ما نفهميديم كه منظور حضرت از آن جمله چيست ؟ وقتى هارون به آن مكان رسيد پياده شد و جعفر بن يحيى بر بالاى كوه رفت و دستور داد كه در آنجا مجلسى براى او بنا كنند ، و چون از مكّه برگشت به آن مجلسى كه بنا كرده بود رفت و دستور داد آن را ويران كنند ؛ وقتى به عراق برگشت جعفر را قطعه قطعه كردند .
* ابو القاسم جعفر بن محمد ، از محمد بن يعقوب ، از احمد بن محمد ، از محمد بن
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 532
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٣٢