رضا عليه السّلام امامت خود را آشكار ساخت ، ما بر جان امام عليه السّلام احساس خطر كرده و نگران شديم . پس به او گفته شد : شما امر بزرگى را اظهار كردى و ما بيم آن داريم كه از اين طاغوت آسيبى به شما برسد . حضرت رضا عليه السّلام فرمود : تلاش خود را بكند امّا نسبت به من نمىتواند كارى از پيش ببرد .
* ابو القاسم جعفر بن محمد ، از محمد بن يعقوب ، از على بن محمد ، از ابن جمهور ، از ابراهيم بن عبد اللّه ، از احمد بن عبيد اللّه ، از غفارى روايت كرده است : مردى از خاندان ابو رافع غلام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه نامش فلانى بود مبلغى را از من طلبكار بود و او آن را از من تقاضا كرد و در تقاضاى خود اصرار نمود ، وقتى اصرار او را ديدم نماز صبح را در مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خواندم سپس به طرف حضرت رضا عليه السّلام - كه در آن وقت در قريهاى به نام عريض به سر مىبرد - رفتم . چون نزديك خانهاش رسيدم ، ايشان را سوار بر الاغ ديدم و پيراهن و عبايى بر تن داشت .
چون نگاهم به ايشان افتاد ، خجالت كشيدم . وقتى به من رسيد ايستاد و به من نگاه كرد ، من سلام كردم - و ماه رمضان بود - سپس عرض كردم : جانم به قربانت ! غلام تو فلان مبلغى را از من طلبكار است و به خدا سوگند مرا به خاطر آن رسوا كرد و آبرويم را برد - من با خود گمان مىكردم كه حضرت به او فرمان خواهد داد كه از تعرض به من دست بكشد ، و به خدا سوگند به ايشان نگفتم كه طلب او از من چقدر است و هيچ نشانهاى به او ندادم - پس از من خواست كه بنشينم تا موقعى كه برگردد ، تا غروب همانجا ماندم پس نماز مغرب را خواندم در حالى كه روزه بودم ، پس دلم تنگ آمد و خواستم بروم . در همين حال حضرت را ديدم كه به طرف من مىآمد و مردم اطراف ايشان را گرفته بودند ، مستمندان از ايشان تقاضاى كمك مىكردند و ايشان به آنها صدقه مىداد ، سپس به راه خود ادامه داد تا اينكه وارد خانهاش شد ، سپس بيرون آمد و مرا خواست ، من از جا برخاستم و همراه ايشان وارد خانهاش شدم ، حضرت نشست و من نشستم ، سپس از احوال ابن مسيب حاكم مدينه براى آن حضرت نقل كردم . وقتى سخنم را تمام كردم حضرت فرمود : گمان مىكنم كه هنوز افطار نكردى ، گفتم : نه . حضرت دستور داد غذا
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 531
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٣١