تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
محبوب ، از هشام بن احمر نقل كرد كه او گفته است : امام كاظم عليه السّلام به من فرمود : آيا دانستى كه كسى از اهل مغرب بدين جا آمده است ؟ گفتم : نه . حضرت فرمود : چرا ، مردى از اهل مغرب به مدينه آمده است ، برويم او را ببينيم . حضرت سوار شد و من هم سوار شدم و حركت كرديم تا اينكه به آن مرد رسيديم ، مردى بود از اهل مغرب كه با خود برده‌هايى براى فروش آورده بود ، به او گفتم : برده‌هايت را به ما نشان بده . آن مرد هفت كنيز به ما نشان داد و حضرت هركدام را مىديد مىفرمود : اين را نمىخواهم ، سپس مىفرمود : كنيز ديگرى به ما عرضه كن . آن مرد گفت : جز يك كنيز بيمار ، ديگر ندارم . آن حضرت فرمود : چه‌مىشود اگر آن را عرضه كنى ؟ ولى آن مرد از عرضه كردن آن كنيز امتناع كرد و حضرت برگشت . فرداى آن روز حضرت مرا فرستاد و به من فرمود : به او بگو : به چه مبلغى قصد داشتى آن را بفروشى ؟ خواهد گفت : به اين مبلغ ؛ بگو : باشد آن را خريدم . من نزد آن مرد رفتم ، او گفت : من به كمتر از فلان مبلغ حاضر نبودم آن كنيز را بفروشم . گفتم : آن را خريدم . گفت : كنيز براى تو ، ولى به من بگو آن مرد كه ديروز به همراه تو بود كيست ؟ گفتم : مردى از بنى هاشم . گفت : از كدام تيرهء بنى هاشم ؟ گفتم : بيش از اين چيزى ندارم بگويم . گفت : جهت اطلاع بايد بگويم كه من اين كنيز را از دورترين نقطه در مغرب خريدم ، زنى از اهل كتاب مرا ديد و از من پرسيد : اين كنيز كه همراه تو است كيست ؟ گفتم : اين را براى خود خريدم . زن مسيحى گفت : چنين كنيزى نمىبايست پيش كسى مانند تو باشد ، اين كنيز بايد در اختيار بهترين مردم روى زمين باشد ، كه پس از اندك زمانى فرزندى به دنيا بياورد كه در شرق و غرب گيتى فرزندى همتاى او به دنيا نيامده است . راوى ( هشام بن احمر ) گفت : آن كنيز را براى حضرت آوردم و ديرى نگذشت كه حضرت رضا عليه السّلام را به دنيا آورد . * ابو القاسم جعفر بن محمد ، از محمد بن يعقوب ، از محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد ، از صفوان بن يحيى روايت كرده است : وقتى امام كاظم عليه السّلام از دنيا رفت و امام