الحسن ، از محمد بن عيسى ، از محمد بن حمزة بن هيثم ، از ابراهيم بن موسى نقل كرده است كه گفت : خواستهاى از امام رضا عليه السّلام طلب مىكردم و بر اين خواستهام زياد اصرار مىكردم ، و حضرت دربارهء آن به من وعده مىداد ؛ روزى براى استقبال از حاكم مدينه بيرون آمد و من همراهش بودم ، پس در نزديكى قصر فلان زير سايهء درختها فرود آمد و من به همراه آن حضرت فرود آمدم ، و چون كس ديگرى با ما نبود به حضرت عرض كردم : جانم به قربانت ! عيد در راه است و به خدا سوگند كه حتى يك درهم هم ندارم .
حضرت با تازيانهء خود زمين را تراشيد و يك سكهء طلا از زمين برداشت ، آنگاه فرمود : از اين سكه استفاده كن و آنچه را كه ديدى ، كتمان كن .
* ابو القاسم جعفر بن محمد ، از محمد بن يعقوب ، از حسين بن محمد ، از معلّى بن محمد ، از مسافر روايت كرده است كه گفت : من همراه امام رضا عليه السّلام در منى بودم كه يحيى بن خالد بر ما گذشت و در همان حال صورت خود را از غبار پوشاند ، امام رضا عليه السّلام فرمود : بيچارهها نمىدانند كه امسال چه بر آنها خواهد گذشت . سپس فرمود : و عجيبتر اينكه من و هارون مانند اين دو - و انگشتان خود را جفت كرد - هستيم .
مسافر مىگويد : به خدا سوگند من وقتى معناى حديث ايشان را فهميدم كه ايشان را در كنار هارون دفن كرديم .
[ در ذكر برخى از احوال و اخبار امام رضا عليه السلام ]
فصل [ فراخواندن امام رضا عليه السّلام از مدينه ]
مأمون به دنبال گروهى از خاندان ابو طالب فرستاد ، پس آنها را از مدينه به طرف او اعزام كردند و در ميان آنان على بن موسى الرضا عليه السّلام به چشم مىخورد . نام كسى كه مأمور اعزام آنان بود جلودى است ، او اين جماعت را از راه بصره به نزد مأمون برد و مأمون آنان را در يك خانهاى اسكان داد ، و از براى احترام و گراميداشت امام رضا عليه السّلام او را در خانهاى جداگانه جاى داد .
آنگاه در پى آن حضرت فرستاد كه : من مىخواهم خود را از مقام خلافت بر كنار و تو