سپس حضرت فرمود : اى هشام بن سالم ! با او سخن بگو . پس باهم آشنايى پيدا كردند .
سپس حضرت به قيس ماصر فرمود : با اين مرد سخن بگو . پس با او سخن گفت .
حضرت از سخنانشان تبسمى كرد و مرد شامى در حضور امام صادق عليه السّلام شكست خورد .
آنگاه حضرت به مرد شامى فرمود : با اين جوان مناظره كن - يعنى هشام بن حكم - .
مرد شامى گفت : باشد . سپس رو كرد به هشام و گفت : اى جوان ! در بارهء امامت اين مرد - يعنى امام صادق عليه السّلام - از من بپرس .
هشام بهگونهاى خشمگين شد كه تمام بدنش لرزيد ، سپس گفت : اى مرد ! به من بگو آيا پروردگارت به خلق خود مهربانتر است يا اينكه خودشان نسبت به خودشان مهربانتر هستند ؟
مرد شامى گفت : پروردگارم مهربانتر است به خلق خويش .
هشام گفت : با اين مهربانى ، براى آنان چهكارى در دينشان انجام داد ؟
مرد شامى گفت : آنان را مكلف كرد و براى تكليفشان حجت و دليل اقامه كرد ، و شك و ابهام آنان را از بين برد .
هشام گفت : چه حجت و دليلى براى آنان آورد ؟
گفت : حجت همان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است .
هشام گفت : پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حجت كدام است ؟
گفت : كتاب و سنّت .
هشام گفت : امروز كه ما باهم اختلاف كرديم ، آيا كتاب و سنّت فايدهاى به ما رساندند تا اختلاف ما را از بين ببرند و ما را متفق سازند ؟
مرد شامى گفت : آرى .
هشام گفت : پس چرا ميان ما و تو اختلاف افتاد و تو از شام به سوى ما آمدى و با ما مخالفت مىكنى و ادّعا دارى كه راه دين همان رأى است و حال آنكه خود اقرار مىكنى كه رأى ، اختلاف را از بين نمىبرد و به توافق نمىانجامد ؟
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٨٠