تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
عبد اللّه گفت : جمع شديم تا با مهدى ، محمد بن عبد اللّه بيعت كنيم . چون جعفر بن محمد ( امام صادق عليه السّلام ) آمد ، عبد اللّه بن حسن كنار خود جايى براى آن حضرت باز كرد و همان سخنان را تكرار نمود . امام صادق عليه السّلام فرمود : اين كار را نكنيد زيرا كه زمان اين امر ( خلافت و امامت حضرت مهدى ) هنوز فرانرسيده ، و اگر گمان مىكنى كه اين فرزند تو همان مهدى است ، بدان كه نه او مهدى است و نه اين زمان ، زمان مهدى است ؛ و اگر كه منظور تو اين باشد كه او را براى خدا و براى امر به معروف و نهى از منكر به قيام تشويق كنى ، پس به خدا سوگند ما تو را تنها نمىگذاريم - و تو بزرگ ما هستى - و با فرزندت بر سر اين امر بيعت مىكنيم . عبد اللّه خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند كه خدا تو را بر غيب خود آگاه نساخته ، بلكه آنچه باعث شده است كه اين سخن را بگويى حسادتى است كه به فرزندم دارى . حضرت فرمود : به خدا سوگند اين را از روى حسادت نگفتم ، بلكه كار خلافت از آن اين و برادرانش و فرزندانشان خواهد شد و به شما نمىرسد - و با دست خويش بر پشت ابى العباس زد - . سپس بر شانهء عبد اللّه بن حسن زد و فرمود : به خدا سوگند كه امر خلافت به تو و فرزندانت نمىرسد بلكه به آنان مىرسد ، و دو فرزند تو كشته خواهند شد . سپس از جا برخاست و بر دست عبد العزيز بن عمران زهرى تكيه داد و گفت : صاحب آن عباى زرد را ديدى ؟ ( منظور آن حضرت ابو جعفر منصور ) ؟ گفت : آرى . حضرت فرمود : به خدا سوگند ما چنين مىبينيم كه او را خواهد كشت . عبد العزيز به حضرت گفت : آيا محمد را مىكشد ؟ حضرت فرمود : آرى . من با خود گفتم : به پروردگار كعبه سوگند كه نسبت به او حسادت مىكند ؛ سپس به خدا سوگند از دنيا نرفتم تا اينكه ديدم كه آن دو را كشت . پس چون جعفر عليه السّلام اين را گفت و جماعت متفرق شدند ، عبد الصمد و ابو جعفر به دنبال حضرت آمدند و گفتند : چنين مىگويى ؟ حضرت فرمود : آرى من اين سخن را مىگويم و به خدا سوگند از آن آگاهم . * ابو الفرج مىگويد : على بن عباس مقانعى ، از به كار بن احمد ، از حسن بن حسين ، از