تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
سخن بگويد خودش را محكوم كرد . سپس فرمود : اى يونس ! اگر علم كلام را مىدانستى با او مناظره مىكردى . يونس گفت : چه حسرتى است . سپس به حضرت گفتم : جانم به فدايت ، از شما شنيدم كه از كلام نهى مىكرديد و مىفرموديد : واى بر اهل كلام ! آنان كه مىگويند اين با عقل مىسازد و اين نمىسازد ، و اين را مىتوان گفت و اين را نمىتوان گفت ، و اين عقلايى است و اين عقلايى نيست ! ! امام صادق عليه السّلام در پاسخ فرمود : آنچه من گفتم اين بود كه واى بر كسانى كه سخنانم را رها كنند و به دنبال آنچه كه دلخواهشان باشد بروند . آنگاه فرمود : بيرون برو و هريك از متكلمان را ديدى ، داخل كن . گفت : بيرون رفتم حمران بن اعين - كه به كلام واقف بود - و محمد بن نعمان احول - كه او هم متكلم به‌شمار مىرفت - و هشام بن سالم و قيس ماصر - كه در شمار متكلمين بودند - را ديدم و آنان را بر حضرت داخل نمودم ، پس چون مجلس شكل گرفت - در آن موقع ما در خيمهء امام صادق عليه السّلام بوديم در كنار يكى از كوه‌هاى اطراف حرم و هنوز چند روزى به حج مانده بود - حضرت سر خود را از خيمه بيرون آورد و شترى را ديد كه به سرعت مىدويد ، پس حضرت فرمود : به پروردگار كعبه سوگند كه اين هشام است . راوى - يعنى يونس - گفت : ما گمان برديم كه هشام مردى است از فرزندان عقيل كه علاقهء شديدى به امام صادق عليه السّلام داشته است ، ولى ناگهان هشام بن حكم وارد شد ، او تازه محاسنش درآمده و تمام كسانى كه در خيمه نشسته بودند از او بزرگ‌تر بودند . امام صادق عليه السّلام براى او جاى باز كرد و فرمود : اين ما را يارى مىنمايد با قلب و زبان و دست خود . سپس به حمران فرمود : با اين مرد مناظره كن - منظور مرد شامى - ، پس حمران با او مناظره كرد و بر او پيروز شد . سپس حضرت فرمود : اى طاقى ! تو با او سخن بگو . پس محمد بن نعمان با او مناظره كرد و پيروز شد .