عبد اللّه بن زبير اسدى دربارهء مسلم بن عقيل و هانى بن عروه ( رحمة اللّه عليهما ) اين ابيات را سروده است :
ان كنت لا تدرين ما الموت فانظري * الى هانىء في السّوق و ابن عقيل
الى بطل قد هشّم السّيف وجهه * و آخر يهوي من طمار قتيل
اصابهما امر الامير فاصبحا * احاديث من يسري بكلّ سبيل
تري جسدا قد غيّر الموت وجهه * و نضح دم قد سال كلّ مسيل
فتّى هو احيا من فتاة حييّة * و اقطع من ذي شفرتين صقيل
ايركب اسماء الهماليج آمنا * و قد طلبته مذحج بذحول
تطيف حواليه مراد و كلّهم * على رقبة من سائل و مسول
فان انتم لم تثأروا باخيكم * فكونوا بغايا ارضيت بقليل « 1 »
چون مسلم و هانى كشته شدند ، عبيد اللّه بن زياد سرهاى آن دو را به همراه هانى بن ابى حيّهء وادعى و زبير بن اروح تميمى نزد يزيد بن معاويه فرستاد و به كاتب خود دستور داد كه ماجراى مسلم و هانى را براى يزيد بنويسد . كاتب - كه عمرو بن نافع بود - نامهء طولانى نوشت ، و اولين نويسندهاى بود كه نامهها را طولانى نوشت ؛ چون عبيد اللّه نامه را ديد نپسنديد و گفت : اين طول دادنها چيست ؟ و اين تفصيل براى چه ؟ بنويس :
خدا را حمد و سپاس مىگوييم كه حقّ امير المؤمنين را ستاند و شرّ دشمنش
هامش
( 1 ) . اگر نمىدانى مرگ چيست پس بنگر ؛ به هانى و ابن عقيل در ميان بازار .
بنگر به قهرمانى كه شمشير صورتش را در هم شكسته ؛ و به ديگرى كه كشتهاش از بالاى بلندى بر زمين افتاد .
فرمان امير گرفتارشان ساخت و بدين ترتيب ؛ ماجراى آنها حكايتى شده بر سر زبان هر راه روندهاى .
بدنى را خواهى ديد كه مرگ رويش را دگرگون ساخته ؛ و خونى را كه به هر سمتى جريان پيدا كرده است .
جوانى را مىبينى كه از هر زن جوان باحيا ، باحياتر است ؛ و از هر شمشير دو لبهء صيقل شده برندهتر است .
چگونه است كه اسماء ( يكى از سه نفرى كه هانى را نزد ابن زياد بردند ) آسوده خاطر سوار اسبهاى تيزرو مىشود ؛ در حالى كه قبيلهء مذحج خونخواه هانى باشند .
قبيلهء مراد گرد او مىچرخند و همگى ؛ مراقب هستند كه در بارهء اين واقعه چه كسى از آنها بپرسد و خودشان از چه كسى بپرسند .
حال كه انتقام خون برادر خويش را نگرفتهايد ؛ پس مانند زنان بدكاره باشيد كه به اندكى راضى شدند .