تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
روا سازى . عمر از شنيدن وصيت مسلم امتناع كرد . عبيداللّه به عمر گفت : چرا از اينكه حاجت پسر عمويت را ببينى چه هست ، سرباز مىزنى ؟ پس عمر همراه مسلم برخاست و در جايى نشست كه ابن زياد هر دو را مىديد . مسلم به عمر گفت : من قرضى بر گردن دارم كه زمانى كه به كوفه آمدم آن را گرفتم و مبلغ آن هفتصد درهم است ، تو اين بدهى را از طرف من بپرداز ؛ و چون كشته شدم جسدم را از ابن زياد بگير و آن را به خاك بسپار ؛ و كسى را به سوى حسين عليه السّلام بفرست كه او را بازگرداند زيرا كه من نامه‌اى براى او نوشتم و در آن به او اطلاع دادم كه مردم با او هستند ، و شك ندارم كه او اكنون در راه است . عمر به ابن زياد گفت : اى امير ! آيا مىدانى به من چه گفت ؟ او چنين و چنان گفت . ابن زياد به او گفت : شخص امين هرگز خيانت نمىكند ، ولى گاهى آدم خائن امين مىشود : امّا مال او ، اختيارش با تو است و ما تو را منع نمىكنيم كه هركارى كه بخواهى با آن انجام دهى ؛ و امّا جسد وى ، ما چنانچه او را به قتل رسانيديم هيچ باكى نداريم كه با آن چگونه رفتار شود ؛ و امّا در رابطه با حسين ، اگر او با ما كارى نداشته باشد ما هم با او كارى نداريم . آنگاه ابن زياد گفت : اى فرزند عقيل ! نزد مردم اين شهر آمدى و ايشان كه متحد و يكپارچه بودند ، متفرق و پراكنده ساختى و آنان را به جان هم انداختى . مسلم گفت : خير ، من براى اين كار نيامدم ، بلكه مردمان اين شهر ادّعا كردند كه پدر تو نيكان آنان را كشته و خونشان را مباح كرده و مانند رفتار كسرى و قيصر با آنان رفتار كرده است ، پس نزد آنان آمديم تا امر به عدل بكنيم و مردم را به حكم قرآن دعوت كنيم . ابن زياد به او گفت : تو را چه با اين كارها اى فاسق ؟ چرا آن موقعى كه در مدينه بودى و شراب مىخوردى به حكم قرآن و عدالت رفتار نمىكردى ؟ مسلم گفت : من شراب مىخورم ؟ به خدا سوگند كه خدا خود مىداند كه تو دروغگويى و بدون دليل سخن گفتى و من چنان نيستم كه تو گفتى ، و تو به ميخوارگى از من