حمران احمرى را صدا زدند . ابن زياد به بكر گفت : بالاى قصر برو و گردنش را بزن .
بكر مسلم را بالاى قصر برد در حالى كه پيوسته تكبير مىگفت و استغفار مىكرد و بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صلوات و درود مىفرستاد و مىگفت : خداوندا ! خودت ميان ما و اين مردمى كه ما را فريفتند و به ما دروغ گفتند و ما را يارى نكردند ، داورى كن . پس او را بردند به جايى كه امروزه بر محل كفشدوزان اشراف دارد و گردنش را زدند و سرش را به پايين انداختند سپس بدنش را نيز به دنبال آن پرتاب كردند .
محمد بن اشعث از جايش برخاست و با عبيد اللّه بن زياد دربارهء هانى بن عروه صحبت كرد و گفت : تو از مقام و منزلت هانى در اين شهر و نيز از منزلت وى در ميان قبيلهاش آگاهى ، و قبيلهاش خبر دارد كه من و رفيقم او را نزد تو آورديم ، پس تو را به خدا سوگند مىدهم كه او را به من ببخشى زيرا كه من دشمنى مردم اين شهر و خانوادهاش را براى خود دوست ندارم .
ابن زياد به او وعده كرد همين كار را بكند . سپس نظرش عوض شد و فرمان داد در همان حال هانى را احضار كنند و گفت : او را به بازار ببريد و گردنش را بزنيد . پس هانى را بردند تا اينكه او را به جايى از بازار رساندند كه در آنجا گوسفند مىفروختند ، هانى در حالى كه دستانش به پشت بسته شده بود شروع كرد به گفتن اين عبارات : كجا است قبيلهء مذحج ؟ و مذحج امروز به دادم نمىرسد . يا مذحجاه ! يا مذحجاه ! كجا است قبيلهء مذحج ؟ پس چون ديد كسى به دادش نمىرسد دست خود را از ريسمان بيرون كشيد و گفت : آيا چوبدستى يا چاقويى يا سنگى يا استخوانى نيست كه انسانى بتواند به وسيلهء آن از خود دفاع كند .
پس بر او يورش بردند و او را محكم بستند . سپس به او گفته شد : گردنت را دراز كن .
گفت : من در دادن آن به شما سخاوت نشان نخواهم داد و شما را در گرفتن جانم يارى نمىكنم . پس غلام تركى از غلامان عبيد اللّه كه نامش رشيد بود ضربهاى بر او وارد ساخت ولى كارگر نيفتاد . هانى گفت : بازگشت به سوى خداوند است ، خدايا به سوى رحمت و خشنودى تو . سپس ضربهء ديگرى بر او زد و او را كشت .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٦٦