امام و پيشواى خود خيرخواهى پيشه كرد آنگاه كه تو نسبت به او خيانت نمودى ، و از او اطاعت كرد در هنگامى كه تو به مخالفت با او برخاستى ، من مسلم بن عمرو باهلى هستم .
مسلم بن عقيل به او گفت : مادرت به عزايت بنشيند ! چه قدر سنگدل و بىرحم هستى تو اى پسر باهله ، تو سزاوارترى به حميم و ماندن هميشگى در آتش جهنم . آنگاه بر زمين نشست و به ديوار تكيه داد .
عمرو بن حريث غلامش را فرستاد كوزهء آبى كه بر سر آن دستمالى بود همراه با ليوانى آورد ، پس آبى در ليوان ريخت و به مسلم گفت : بنوش . مسلم هر بار كه مىخواست آب بنوشد ، ليوان از خون دهانش پر مىشد و نمىتوانست بياشامد ؛ يك بار و دو بار اين كار را كرد ، و در بار سوم چون خواست بياشامد دندانهاى پيشين در ليوان افتاد ، پس گفت :
حمد و سپاس از آن خداوند است ، چنانچه روزى در آن داشتم از آن خورده بودم .
[ مسلم عليه السّلام در مجلس ابن زياد ]
فرستادهء ابن زياد بيرون آمد و دستور داد او را وارد قصر كنند . چون مسلم وارد قصر شد به ابن زياد به عنوان امير سلام نكرد . پاسبان به او گفت : آيا بر امير سلام نمىكنى ؟
مسلم جواب داد : اگر قصد كشتن مرا دارد ، براى چه به او سلام كنم ؛ و اگر بخواهد مرا نكشد ، بر او بسيار سلام خواهم كرد .
ابن زياد گفت : به جان خودم سوگند كه كشته خواهى شد .
مسلم گفت : حتما چنين است ؟
ابن زياد گفت : آرى .
مسلم گفت : پس مهلت بده تا به يكى از نزديكان خودم وصيت بكنم .
ابن زياد گفت : اين كار را بكن .
پس مسلم نگاهى به حاضران انداخت و در ميان آنها عمر بن سعد بن ابى وقاص را ديد ، به او گفت : اى عمر ! ميان من و تو پيوند خويشى وجود دارد و من نزد تو حاجتى دارم و چه بسا بر تو واجب باشد اينكه حاجت مرا كه يك راز است و بايد آن را پنهان بدارى ،