تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١

[ نيرنگ براى دستگيرى مسلم عليه السّلام ]

محمد بن اشعث به او گفت : به تو دروغ گفته نمىشود و كسى فريبت نمىدهد ، پس جزع نكن ، اين مردم پسر عموهاى تو هستند و آنها تو را نخواهند كشت و به تو آسيبى نخواهند رساند . مسلم كه به شدت جراحت برداشته و از جنگيدن ناتوان شده بود ، نفسش بريد و به ديوار آن خانه تكيه كرد . پسر اشعث بار ديگر گفته‌اش را تكرار كرد كه : تو در امانى . مسلم گفت : آيا من در امانم ؟ پسر اشعث گفت : آرى . پس مسلم به جماعتى كه همراه ابن اشعث بودند رو كرد و گفت : آيا من در امانم ؟ آنها گفتند : آرى ؛ به جز عبيد اللّه بن عباس سلمى كه گفت : من در اين ميان نه شتر ماده به من مىرسد و نه شتر نر ، و به كنارى رفت . مسلم گفت : چنانچه به من امان نمىداديد هرگز دستم را در دستان شما قرار نمىدادم . پس براى مسلم قاطرى آوردند و او را بر آن سوار كردند و اطراف او گرد آمدند و شمشيرش را از او گرفتند . گويا مسلم در آن لحظه از خود نااميد شد و اشك از چشمانش سرازير شد ، آنگاه گفت : اين اولين نشانهء نيرنگ است . محمد بن اشعث به وى گفت : اميد دارم بر تو باكى نباشد . مسلم گفت : تنها اميد داريد ، مگر از اميد چه كارى ساخته است ؟ پس چه شد امان شما ، انّا للّه و انّا اليه راجعون ؛ سپس گريست . عبيد اللّه بن عباس سلمى گفت : كسى كه خواهان آن چيزى باشد كه تو طالب آن هستى ، وقتى در آنچه كه تو بدان گرفتار شدى ، گرفتار آيد ، گريه نمىكند . مسلم گفت : به خدا سوگند براى خودم گريه نكردم و از براى كشته شدنم غمگين نيستم ، گرچه براى يك لحظه هم تلف شدن خود را دوست ندارم ؛ ولى گريه‌ام از براى خاندانم مىباشد كه به سوى من در حركتند و براى حسين عليه السّلام و خاندان او گريه مىكنم . آنگاه به طرف محمد بن اشعث رو كرد و گفت : اى بندهء خدا ! به خدا سوگند من چنين مىبينم كه امانى را كه قولش به من دادى به دست نخواهى آورد ، آيا مىتوانى يك كار خيرى انجام دهى ؟ مىتوانى مردى را بفرستى كه از زبان من به حسين عليه السّلام پيغام برساند ؟