زيرا كه شك ندارم كه او امروز به همراه اهل بيت خود به سوى شما حركت كرده يا فردا صبح حركت خواهد كرد ، پس به او بگويد كه : ابن عقيل مرا نزد تو فرستاده و او اكنون در دست آن مردم اسير شده و خود را تا شب زنده نمىبيند و مىگويد : پدر و مادرم به قربانت ! همراه خاندان و اهل بيت خود برگرد و فريب اهل كوفه را نخور زيرا كه اينان همان ياران پدرت هستند كه آرزوى فراق و دورى از آنها را به وسيلهء مرگ يا كشته شدن مىكرد . مردم كوفه به تو دروغ گفتند ، و دروغگو رأى و تدبيرى ندارد .
پسر اشعث گفت : به خدا سوگند كه من اين كار را خواهم كرد و به ابن زياد خواهم گفت كه من تو را امان دادهام .
ابن اشعث مسلم را به درب قصر آورد و خود اجازهء ورود خواست ، به او اجازه دادند .
پس بر ابن زياد وارد شد و او را آگاه نمود از جريان مسلم و ضربهاى كه بكر بر آن حضرت وارد كرد و امانى كه خود به مسلم داده بود .
عبيد اللّه به او گفت : تو را با امان دادن چه كار ؟ گويا ما تو را فرستاديم كه او را نزد ما بياورى و بس . پسر اشعث ساكت ماند .
[ تشنگى مسلم بن عقيل عليه السّلام ]
مسلم بن عقيل را تا درب قصر آوردند در حالى كه به شدت تشنه بود ، بر درب قصر مردمان زيادى نشسته و منتظر بودند به آنها اجازهء ورود به مجلس ابن زياد داده شود و در ميان آنها عمارة بن عقبة بن ابى معيط ، عمرو بن حريث ، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب حضور داشتند ، و يك كوزهء آب سردى در آنجا بود .
مسلم گفت : از اين آب به من بدهيد .
مسلم بن عمرو به او گفت : آن كوزه را مىبينى كه چه قدر سرد است ؟ به خدا سوگند هرگز قطرهاى از آن نخواهى چشيد تا اينكه در آتش جهنم از حميم آن بچشى .
ابن عقيل به او گفت : واى بر تو ! كيستى ؟
گفت : من همان كسى هستم كه حق را شناخت در آن وقتى كه تو انكارش كردى ، و براى