خود گرد آورد ، آنگاه آنها ( يعنى همان بزرگان و سران ) از بالاى قصر بر مردم مشرف شدند و به اطاعتكنندگان و فرمانبرداران وعدهء جايزه و بخشش دادند و آشوبگران را از كيفر و محروميت ترساندند و آنها را از رسيدن لشكر شام آگاه كردند .
كثير نيز سخن گفت تا اينكه آفتاب مىرفت كه غروب كند ، پس گفت : اى مردم ! نزد خانوادههايتان برويد و در شرارت شتاب نكنيد و خودتان را به كشتن ندهيد زيرا كه سپاهيان امير مؤمنان يزيد هماينك در حال آمدن است و امير با خداوند عهد كرده است كه چنانچه همين امشب برنگرديد و همچنان بر جنگ با او پافشارى كنيد ، بچههايتان را از بيت المال محروم سازد و جنگجويانتان را در جنگهاى شام پراكنده و بىگناه را به جرم گناهكار گرفتار كند و حاضران را به جرم غايبان مبتلا سازد تا اينكه از ياغيان كسى نماند مگر اينكه سزاى كارش را ببيند .
بزرگان و سران نيز به مانند اين سخن صحبت كردند .
[ تنها ماندن مسلم بن عقيل عليه السّلام ]
چون مردم سخن آنان را شنيدند ، كمكم شروع كردند به پراكنده شدن ، زن مىآمد نزد پسرش يا برادرش و مىگفت : بيا برو مردمى كه اينجا هستند كفايت مىكنند ، و مرد مىآمد نزد پسر يا برادر خود و مىگفت : فردا مردم شام به سراغت مىآيند ، تو را به جنگ و شر چه كار ؟ بيا برو ، پس او را با خود به همراه مىبرد . پس همچنان مردم پراكنده مىشدند تا اينكه شب شد .
ابن عقيل نماز مغرب را خواند در حالى كه تنها سى نفر همراه او در مسجد بودند . پس چون ديد كه شب شد و تنها اين چند نفر همراهش هستند از مسجد بيرون آمد به طرف دربهاى كنده ، چون به اين دربها رسيد از سى نفر تنها ده نفر با او مانده بودند ، و آنگاه كه از درب بيرون رفت ديد كه هيچ كس همراه او نيست ؛ پس چون اطراف را نگاه كرد هيچ كس را نديد كه راه را به او نشان دهد و يا او را به خانهاش راهنمايى كند يا اينكه از او دفاع كند چنانچه دشمنى متعرض او شود .