پس سرگشته و حيران در كوچههاى كوفه به راه افتاد در حالى كه به چپ و راست نگاه مىكرد و نمىدانست كجا برود ، تا اينكه به خانههاى بنى جبله از قبيلهء كنده رسيد ، پس راه افتاد تا اينكه به درب خانهء زنى كه به او « طوعه » مىگفتند رسيد . اين زن كنيز اشعث بن قيس بود و از او داراى فرزند بود و پس از مدتى اشعث او را آزاد كرد و اسيد حضرمى او را به زنى گرفت پس فرزندى به نام بلال براى او به دنيا آورد . بلال همراه با مردم رفته بود و مادرش به انتظارش بر درب خانه ايستاده بود .
مسلم به طوعه سلام كرد و او جواب سلامش را داد ، ابن عقيل به او گفت : اى بندهء خدا ! آبى به من بده ، زن به او آب داد ، و او نشست . زن ظرف آب را به داخل برد سپس بيرون آمد و گفت : اى بندهء خدا ! مگر آب ننوشيدى ؟ گفت : آرى . زن گفت : پس نزد خانوادهات برو . ابن عقيل ساكت شد . آنگاه زن سخنان خود را تكرار كرد و او ساكت ماند . سپس براى سومين بار به او گفت : سبحان اللّه ! اى بندهء خدا ! برخيز خداوند تو را عافيت دهد و برو به خانهات زيرا كه شايسته نيست كه بر درب خانهام بنشينى و من نشستن بر درب خانه را براى تو حلال نمىكنم .
مسلم از جا برخاست و گفت : اى كنيز خدا ! من در اين شهر نه منزلى دارم و نه خاندانى ، آيا ممكن است در حقّ من نيكى و احسان كنى شايد من روزى پاداش تو را بدهم ؟
زن گفت : اى بندهء خدا ! چه احسانى ؟
گفت : من مسلم بن عقيل هستم ، اين مردمان به من نيرنگ زدند و مرا تكذيب نمودند و راندند .
زن گفت : تو مسلم هستى ؟
گفت : آرى .
زن گفت : داخل شو .
پس مسلم در اتاقى ديگر داخل شد غير از اتاقى كه زن در آن هست . زن برايش فرش گستراند و براى او شام آورد ولى مسلم شام نخورد .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 357
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٥٧