تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
امّا بعد ، اى مردم ! به اطاعت خدا و اطاعت پيشوايانتان چنگ بزنيد و پراكنده نشويد كه در آن صورت به هلاكت مىرسيد و خوار و ذليل مىگرديد و كشته مىشويد و با شما به جفا برخورد مىشود و پول‌هايتان به زور از شما گرفته مىشود ؛ همانا برادر تو آن كس است كه با تو صداقت پيشه كند ، و همانا كه بيم دهنده حجت را تمام كرده است . او در حال پايين آمدن از بالاى منبر بود كه نگهبانان از درب خرمافروشان داخل شدند در حالى كه فرياد مىزدند : ابن عقيل آمد ، ابن عقيل آمد . عبيد اللّه شتابان وارد قصر شد و درهاى قصر را بر خود بست . عبد اللّه بن حازم گفت : به خدا سوگند من فرستادهء پسر عقيل به قصر بودم تا ببينم هانى چه كرده است . پس چون او را زندانى كردند و مورد ضرب قرار دادند سوار اسب خود شدم و اولين نفرى بودم از اهل خانه كه بر مسلم وارد شده تا خبر را به او برسانم ، پس گروهى از زنان خاندان مراد جمع شدند و فرياد مىزدند و استغاثه مىكردند : اى واى بىسرپرست شديم . پس بر مسلم بن عقيل وارد شدم و خبر را به او دادم ، او به من دستور داد كه يارانش را - كه آنها را در خانه‌هاى اطراف خود انباشته بود - فرا بخوانم ، و ياران او چهار هزار نفر بودند . من فرياد زدم : يا منصور امت ! پس مردم كوفه همديگر را صدا زده و گرد او آمدند . مسلم براى سران قبايل كنده ، مذحج ، تميم ، اسد ، مضر و همدان پرچم جنگ بست . مردم همديگر را فرا خواندند و گرد آمدند . چيزى نگذشت كه مسجد مملو از مردم و بازاريان شد و تا شامگاه مردم همچنان مىآمدند ، پس كار بر عبيد اللّه تنگ شد و بيشترين كارى كه مىتوانست بكند اين بود كه درب قصر را ببندد ؛ و كسى با او در قصر نبود جز سى نفر پاسبان و بيست نفر از بزرگان مردم و خانواده و نزديكانش ، و آن دسته از سران مردم كه دور از عبيد اللّه بودند از درى كه پس از خانهء روميان قرار داشت ، نزد او مىآمدند و كسانى كه در قصر همراه او بودند از بالا سر مىكشيدند و به مردم و سپاه مسلم بن عقيل نگاه مىكردند ، مردم آنها را با سنگ مىزدند و به آنها دشنام مىدادند و به عبيد اللّه