تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
محمد بن اشعث گفت : ما به آنچه امير بپسندد ، راضى هستيم ، چه به نفع ما باشد يا به ضرر ما زيرا كه امير مهتر ما است . به عمرو بن حجّاج خبر رسيد كه هانى كشته شد ، پس به همراه گروه عظيمى از افراد قبيلهء مذحج آمد و قصر ابن زياد را محاصره كرد ، آنگاه فرياد زد : من عمرو بن حجّاج هستم و اين سواران قبيلهء مذحج و بزرگان آنها كه حلقهء طاعت از گردن در نياورده و از جماعت مسلمانان جدا نشده‌اند ، به آنان خبر رسيده كه بزرگ آنها كشته شد پس بر آنها گران آمد . به عبيد اللّه بن زياد گفتند : قبيلهء مذحج بر درب قصر است . عبيد اللّه به شريح قاضى گفت : بر بزرگ آنها وارد شو و نگاهى به او بينداز سپس بيرون برو و به آنان اعلام كن كه او كشته نشده و زنده است . شريح داخل شد و نگاهى به او انداخت ، وقتى هانى او را ديد گفت : اى خدا ! اى مسلمانان ! مگر قبيله‌ام هلاك شدند ؟ كجايند اهل دين ؟ كجايند اهل بصيرت ؟ و در حالى كه خون بر محاسنش جارى مىشد ناگاه سر و صداى زيادى بر درب قصر شنيد پس گفت : گمان مىكنم كه اين صداهاى مذحج و شيعيان ( پيروان ) مسلمان من است ، اگر ده نفر بر من داخل شوند مرا نجات مىدهند . چون شريح سخنانش را شنيد بيرون رفت و به آنها گفت : چون خبر آمدن شما و سخنانتان در بارهء بزرگتان به گوش امير رسيد از من خواست كه بر بزرگ شما وارد شوم ، من نزد او رفتم و به او نگاه كردم و او از من خواست كه شما را ملاقات كنم و به شما اعلام كنم كه او زنده است و آنچه به شما رسيده مبنى بر كشته شدن وى باطل است و صحت ندارد . عمرو بن حجّاج و همراهانش گفتند : حال كه او كشته نشده است خدا را حمد و سپاس مىگوييم ؛ آنگاه رفتند . عبيد اللّه بن زياد به همراه بزرگان مردم و پاسبانان و نزديكانش بيرون آمد و بر منبر رفت و گفت :
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 353 | الشيخ المفيد / موسوى كرمانى