تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
ديرى نگذشت كه پسر آن زن آمد ، چون ديد كه مادرش زياد به اتاق رفت و آمد مىكند به او گفت : به خدا سوگند كه رفت و آمدن بسيار امشب تو به اين اتاق مرا به شك انداخت ، حتما تو يك كارى دارى . زن گفت : پسرم ! خود را به كار ديگرى سرگرم كن . گفت : به خدا سوگند كه بايد به من خبر بدهى . زن گفت : به كار خود مشغول باش و از من چيزى نپرس . چون پسر اصرار كرد زن گفت : پسرم ! مبادا آنچه را كه به تو مىگويم به كسى بگويى . پسر گفت : آرى . زن از او خواست سوگند بخورد و با وى عهد كند كه به كسى نگويد ، پسر سوگند ياد كرد . پس زن او را از ماجرا مطّلع ساخت . پسر دراز كشيد و ساكت ماند . چون مردم از اطراف مسلم بن عقيل پراكنده شدند ، ابن زياد صدايى كه پيش از اين از ياران ابن عقيل مىشنيد ، ديگر نمىشنيد ، پس به يارانش گفت : سر بكشيد و نگاهى بيندازيد آيا كسى از آنها را مىبينيد ؟ پس سر كشيدند و كسى را نديدند . ابن زياد گفت : بنگريد شايد در زير سايه‌بانها باشند و در كمين شما نشستند . پس تخته‌هاى مسجد را درآورده و شعله‌هاى آتش را كه در دستانشان بود پايين آورده و نگاه مىكردند ، شعله‌ها گاهى براى آنها به خوبى روشنايى مىداد و گاهى آن طور كه مىخواستند برايشان روشنى نداشت پس چراغ‌ها را آويزان كردند و نيز دسته‌هاى نى را با طناب بسته و آتش زدند و به پايين آويزان كردند تا اينكه به زمين رسيد ، پس همين كار را در سايه‌بانهاى دور و نزديك و وسط انجام دادند تا اينكه با سايه‌بانى كه در آن منبر قرار داشت نيز همين كار را كردند . پس چون چيزى نديدند به ابن زياد اطلاع دادند كه مردم پراكنده شدند . ابن زياد درب حياط مسجد را باز كرد ، سپس بيرون رفت و بالاى منبر شد و يارانش همراه او بيرون آمدند پس به آنها دستور داد كه در قسمت تاريكى بنشينند و به عمر بن نافع دستور داد كه صدا بزند : آگاه باشيد ! هر مردى از سربازان و سرشناسان و بزرگان و جنگجويان كه نماز شام را جز در مسجد بخواند ، خونش مباح است .