تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
و پذيرايى كردم و جريان كارش چنان شد كه تو از آن آگاهى و مىدانى ؛ پس چنانچه بخواهى ، پيمان محكمى با تو مىبندم و تعهد مىكنم كه دربارهء تو نظر بدى نداشته باشم و عليه تو توطئه نكنم و به نزد تو آيم و دستم را در دست تو مىنهم ؛ و چنانچه بخواهى ، چيزى را نزد تو گرو مىگذارم كه بروم و برگردم ، پس مىروم نزد مسلم و از او مىخواهم كه از خانه‌ام به هر جايى كه خود بخواهد بيرون رود ، پس از ذمّه و تعهدى كه نسبت به او دارم ، فارغ مىشوم . ابن زياد به وى گفت : به خدا سوگند هرگز مرا ترك نخواهى كرد مگر اينكه او را نزد من بياورى . هانى گفت : به خدا سوگند كه هرگز او را نزد تو نمىآورم ، ميهمانم را نزد تو بياورم تا او را بكشى ؟ ! ابن زياد گفت : به خدا سوگند كه بايد او را نزد من بياورى . گفت : نه ، به خدا سوگند كه او را نزد تو نخواهم آورد . چون سخن ميان آنها بسيار شد ، مسلم بن عمرو باهلى - جز او كسى از اهل شام و بصره نبود - از جا برخاست و گفت : خداوند امير را سالم بدارد ، مرا با او تنها بگذار تا با او سخن بگويم . پس او را به گوشه‌اى دور از ابن زياد برد و با او خلوت كرد به طورى كه ابن زياد آنها را مىديد و چنانچه سخنى بگويند ، سخنانشان را مىشنيد . مسلم بن عمرو باهلى به هانى گفت : اى هانى ! تو را به خدا سوگند مىدهم مبادا خود را به كشتن بدهى و مصيبت و بلا را بر قوم و قبيله‌اى نازل كنى ، به خدا سوگند كه كشتن تو بر من سخت و گران است ، اين مرد پسر عموى اين قوم است و اينان او را نخواهند كشت و به وى آسيبى نخواهند رساند . پس مسلم بن عقيل را به او بسپار و بر تو هيچ عيب و ننگى نخواهد بود زيرا كه تو او ( مسلم ) را به سلطان تسليم مىكنى نه به كسى ديگر . هانى گفت : به خدا سوگند بر من عيب و ننگ است كه اين كار را بكنم ، چگونه كسى را كه به من پناه آورده و ميهمان من است ، تسليم كنم در حالى كه زنده و صحيح و سالم باشم ،
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 351 | الشيخ المفيد / موسوى كرمانى