تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
مىبينم و مىشنوم و قدرت دارم و ياوران بسيارى هم دارم ؟ به خدا سوگند حتى اگر يكه و تنها هم بودم و هيچ يار و ياورى هم نداشتم باز هم او را تسليم نمىكردم مگر اينكه در راه دفاع از او كشته شوم . مسلم بن عمرو باهلى چند بار به هانى التماس كرد و هانى مىگفت : به خدا سوگند هرگز او را تسليم نمىكنم . چون ابن زياد اين را شنيد گفت : او را نزد من بياوريد . چون او را نزديك آوردند ابن زياد گفت : به خدا سوگند بايد او را نزد من بياورى و گرنه گردنت را مىزنم . هانى گفت : اگر چنين كنى ، به خدا سوگند تعداد شمشيرهاى براق در اطراف خانه‌ات را بسيار خواهى كرد . ابن زياد گفت : واى بر تو ! آيا مرا از شمشيرهاى براق مىترسانى ؟ هانى گمان مىكرد كه قبيله‌اش از او حمايت خواهند كرد . آنگاه ابن زياد گفت : او را نزديك من بياوريد ، چون او را نزديكش آوردند با چوب دستى به صورتش زد و همچنان به صورت و بينى و پيشانى و گونه‌اش مىزد تا اينكه بينىاش را شكست و خون را بر لباسهايش جارى ساخت و گوشت گونه‌اش و پيشانىاش بر محاسنش ريخت تا اينكه چوب دستى شكست . هانى دستش را به طرف شمشير يكى از پاسبانان برد و آن مرد مقاومت كرد و مانعش شد . عبيد اللّه گفت : آيا از خوارج شده‌اى ؟ ! خون تو بر ما حلال شده است ، او را بر زمين بكشيد . پس او را كشيدند و در يكى از اتاق‌هاى قصر انداختند و درب را به روى او بستند . عبيد اللّه گفت : نگهبانى بر او بگماريد . پس همان كار انجام شد . حسّان بن اسماء از جا برخاست و گفت : آيا ما امروز فرستادگان غدر و نارواى تو شديم ؟ از ما خواستى كه اين مرد را نزد تو بياوريم و حال كه آورديم صورتش را خرد كردى و خونش را بر محاسنش جارى ساختى و مىخواهى او را بكشى ؟ عبيد اللّه به او گفت : تو اين جايى ؟ پس دستور داد او را زدند و به شدت تكانش دادند و كشيدند سپس او را در گوشه‌اى نشاندند .