فصل [ در سخنرانى آن حضرت براى حاجيان در ربذه در راه حركت به بصره ]
چون امير مؤمنان عليه السّلام به سوى بصره حركت فرمود ، در ربذه « 1 » فرود آمد و آخرين حاجيان با او در آن مكان ديدار كردند ، پس گرد آمدند تا به سخن او گوش دهند در حالى كه او در خيمهاش بود .
ابن عباس - كه رحمت خدا بر او باد - گويد : نزد وى رفتم و او را مشغول دوختن كفش خود يافتم ، پس به او گفتم : ما به اصلاح كارمان از كارى كه انجام مىدهى نيازمندتريم . او پاسخم را نگفت تا از دوخت كفشش فارغ شد ، آنگاه كنار كفش ديگرش گذاشت و به من فرمود : آن را قيمت بگذار . گفتم : ارزشى ندارد . فرمود : با اين حال . گفتم : كسرى از درهم .
فرمود : به خدا سوگند اين كفش از اين امارت شما نزد من دوست داشتنىتر است مگر آنكه حقّى را به پا دارم يا باطلى را دفع كنم .
گفتم : حاجيان گرد آمدهاند تا سخنى از تو بشنوند ، آيا به من اجازه مىدهى كه سخن بگويم ، پس اگر نيك بود از جانب تو باشد ؛ و چنانچه چيزى جز آن بود ، از جانب من بوده است .
فرمود : نه ، من سخن مىگويم . سپس دستش را بر سينهام گذاشت - و كف دستش خشن بود - پس دردم آمد ، سپس برخاست ، من جامهاش را گرفتم و گفتم : تو را به خدا و خويشاوندى سوگند مىدهم .
فرمود : مرا سوگند نده .
سپس بيرون رفت و مردم گرد او جمع شدند ، پس خدا را سپاس گفت و ستود سپس فرمود : امّا بعد ، همانا خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را برانگيخت در حالى كه در ميان عرب كسى نبود كه كتابى را بخواند يا ادّعاى پيامبرى داشته باشد ، پس مردم را به سوى راه نجاتشان رهنمون شد ، به خدا سوگند كه من هنوز در همان را هم و نه چيزى را دگرگون ساختم و نه
هامش
( 1 ) . ربذه : از روستاهاى مدينهء منوّره است كه سه روز با آن فاصله دارد ، و از منزلهاى حاجيان عراق مىباشد كه قبر ابوذر غفارى رضى اللّه عنه در آن قرار دارد .