كن . پس گفتم : نمىكنم . آنگاه گفتيد : آرى . گفتم : نه . و دستم را بستم و شما آن را باز كرديد ، و دستم را از شما كشيدم و شما آن را به سوى خود كشيديد ، و همچون شتران تشنه كه به گودالهاى آب مىرسند بر من ازدحام كرديد تا جايى كه گمان بردم مرا خواهيد كشت و برخى از شما برخى ديگر را خواهد كشت .
آنگاه دستم را باز كردم و شما مختارانه با من بيعت كرديد ، و جزء اولين شما طلحه و زبير بودند كه مطيعانه و نه از روى اكراه و اجبار با من بيعت نمودند ، سپس ديرى نپاييد كه اجازهء به عمره رفتن از من خواستند و خدا مىداند كه آن دو قصد خيانت و پيمانشكنى داشتند ، پس پيمان را بر ايشان تجديد كردم و از ايشان خواستم كه اطاعت كنند و براى مردم فتنه به پا نكنند ، پس با من عهد بستند امّا با من وفا نكردند و پيمانم را شكستند و عهدم را نقض كردند .
شگفتا كه آن دو از ابو بكر و عمر پيروى كردند امّا با من مخالفت مىورزند و من پايينتر از آن دو مرد نيستم ، و اگر بخواهم بگويم ، مىگويم ؛ خدايا ! به خاطر آنچه كه آن دو در حقّ من كردند و كارم را كوچك نمودند تو بر ايشان حكم فرما و مرا بر ايشان پيروز گردان .
فصل [ در بيان سخنان آن حضرت در مقامى ديگر در مورد طلحه و زبير ]
سپس امير مؤمنان عليه السّلام در مقامى ديگر به آنچه كه از او نقل شده در اينباره سخن گفته و پس از حمد خدا و ستودنش فرمود :
امّا بعد ، همانا وقتى كه خداوند متعال پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را قبض روح نمود ، گفتيم : ما خاندان و خويشان و وارثان و اولياى او و سزاوارترين خلايق به او هستيم بر حق و سلطان او ، با ما منازعه نشود . و ما بر آن حال بوديم كه منافقان برخاستند و فرمانروايى پيامبرمان را از ما گرفتند و به ديگران دادند ، پس - به خدا سوگند - ديدهها و دلهاى ما همگى بر آن گريست و سينهها بر آن گرفت و جانها سخت اندوهگين شد ، و به خدا سوگند اگر از تفرقهء ميان مسلمانان نمىهراسيدم و اينكه بيشتر آنان به سوى كفر بازگردند و دين واژگون