مشروطه به مجلس فرستد ، به ناصر الملك آزادى عمل كامل اعطاء كند ، علاء الدوله و معين الدوله فراخوانده شوند ، و غيره . بدين قرار صلح برقرار شده است . امّا چنين احساس مىشود كه اين متاركهاى موقت است . ديگر هيچ اميدى به اعتماد مجلس به شاه نيست و چنان مىنمايد كه تنها پايان براى اين ماجرا تسليم يا سرنگونى خشونتآميز محمد على ميرزا « 1 » - آنچنان كه در بسيارى تلگرافات واصله از ايالات ناميده مىشود - باشد .
« بسيارى از نكات اين درام ، نكاتى كه حال به سبب تماس بيش از حد نزديك ما با آنها به نحوى مبهم قابلدرك هستند ، در چشم تاريخ روشن خواهند شد . اينك ، يك چيز بىهيچ ترديدى روشن است و آن اينكه ايدهء مشروطيت پايگاه مستحكمى در بين تمامى مردم شمال ايران يافته است . من همواره از اينكه احساساتم نسبت به مردم ايران منجر به بروز اشتباه گردد بيم دارم ، و بنابراين مايلم از هرگونه اغراق دورى كنم . مردم عملا مجبور به تحمل ضربهء ناشى از توسل به قوهء قهريه نشدند تا نتوانند خود را در آن دادگاه عالى تبرئه كنند . امّا اينقدر مىتوان گفت كه مردم تهران و تمامى شمال ايران نشان دادند كه آزادى خود را بىمبارزه از دست نخواهند داد . يك سال پيش ، هيچكس نمىتوانست بگويد كه مردان قزوين و تبريز منازل خود را رها خواهند ساخت و با شتاب به سوى پايتخت خواهند آمد تا از آنچه برايشان بسيار عزيز است دفاع كنند . هيچكس باور نمىكرد مردم تهران در موضع خود در برابر نيروهاى مسلح شاه ايستادگى خواهند كرد ، يا آنكه در مواجهه با خطرى چنين بزرگ مردم بعينه يدى واحد از آرمان مشروطيت دفاع خواهند كرد . هركسى كه آن تفنگداران پراكنده بر بامها ، آن جمعيت نشسته در مسجد ، با تفنگها به زير عبا و گوش سپرده به كلام حاجى ملك المتكلمين و سيد جمال را مىديد ، نمىتوانست ترديد كند كه ايشان حتى مهياى مردن در راه آرمانى هستند كه اروپائيان با تغافل آن را يك « شوخى بزرگ » قلمداد مىكردند . قدرت پروردگار آنها را در بوتهء آزمايش نهايى قرار نداد . امّا مطمئن هستم كه ايشان سرشكسته از اين آزمايش به در نمىآمدند . امسال پيشرفت بسيارى حاصل آمده است . تقىزاده در سخنرانى بسيار زيبايش ، پس از ختم غائله ، در سپاس از مردم گفت : « رخصت دهيد امشب شاكر باشيم كه پردهاى كه يكشنبهء پيش بالا رفت ، حال از صحنه به زير كشيده شده است و حقيقتا كه صحنهاى غمانگيز و تاريخى بود . ما به مردم اعتماد كامل داشتيم و هنوز هم داريم . . . امّا حال بگذاريد با آن صحنه وداع كنيم . . . ، اين كلام پيامبر را
هامش
( 1 ) . يعنى « شاهزاده » به جاى « شاه . »