بنابراين ، سخن كسانى كه امكان را ، همچنان كه وجوب وصف ثابت واجب است ، وصف ثابت ممكن نمىشناسند ، قابل قبول نيست . چه ، گفتهاند : چنانكه از تقسيم مذكور برمىآيد امكان عبارت است از سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم و اينجا دو سلب هست ، هر چند كه گاهى از آن ، به سلب ضرورتين تعبير كردهاند ، و اين دو سلب را چگونه مىتوان به منزلهء يك صفت واحد براى ممكن ، محسوب داشت ؟
حتى اگر بپذيريم كه آن دو در حقيقت يك سلب باشد ناشى از دو ضرورت ، ليكن چنانكه در تقسيم مشاهده مىشود سلب تحصيلى است نه ايجاب عدولى ، « 1 » بنابراين ،
هامش
( 1 ) . سلب تحصيلى و ايجاب عدولى از اصطلاحات منطقى است ؛ بدين شرح كه : در قضاياى حمليّه ، هرگاه حرفسلب جزء محمول درآيد و با آن تركيب شود آن قضيه را معدوله يا معدولة المحمول گويند ، مانند : زيد نابينا است . يا جهان ناپايداراست . چنانكه در مثالهاى ياد شده ظاهر است ، اينگونه قضايا گر چه در معنى متضمن سلب است ليكن چون ادات سلب از وضع خود عدول كرده و با كلمهء ديگر تركيب شده است آنها را جزء قضاياى سالبه بهشمار نمىآورند .
گاه مىتوان لفظى بدون ادات نفى بهجاى محمول معدوله قرار داد ، چنانكه به جاى قضيهء زيد نابينا است ، گوييم زيد كور است ، و بهجاى جهان ناپايدار است ، گوييم جهان ، متغيّر يا فانى است و چنانكه ملاحظه مىشود در اينگونه قضايا ، محمول سلبى و عدمى به موضوع اسناد داده مىشود ، يعنى براى موضوع اثبات مىشود .
اما سلب تحصيلى در قضاياى سالبهء محصّله است كه محمول بهوسيلهء يكى از ادات سلب ، از موضوع سلب مىگردد . چنانكه گوييم زيد بينا نيست ، جهان ثابت نيست .
در زبان فارسى تشخيص قضاياى سالبهء محصّله از معدولهء موجبه به آسانى امكانپذير است . يعنى هرگاه حرف سلب بر سر فعل وجودى يا رابطه ( است ) درآيد قضيه سالبه است و اگر بر سر محمول درآيد ، و رابطه مثبت باشد معدوله است ، اما در زبان عربى و كتب منطق قديم كه يا خود عربى است يا مأخوذ از منابع و مأخذ عربى ، غالباً بر سر تشخيص آن ، دچار اشكال شدهاند .
اينك باز گرديم به متن كتاب . در اشكال مذكور ، يكى از دلايل اشكالكننده آن است كه سلب در « امكان » ( آنچه نه وجودش ضرورى است و نه عدمش ) سلب تحصيلى است ، و حال آنكه براى اتّصاف يك شىء يه وصفى سلبى بايد آن را بهصورت موجبهء معدوله بهكار برد ، زيرا سلب تحصيلى را بهعنوان وصف ثابت يك شىء ، نمىتوان گرفت . حال آنكه ما امكان را وصف ثابت ممكن فرض كردهايم .
پاسخ مؤلّف به اين اشكال آن است كه قضيهء معدوله در صورتى كه موضوع آن موجود باشد با سالبهء محصّله به يك معنى است . مثلًا مىتوان گفت زيد موجود ، نابينا است ، و نيز مىتوان گفت زيد موجود ، بينا نيست ، اما زيد معدوم را نمىتوان گفت كه نابيناست . و يا درست است كه گفته شود عنقا علفخوار نيست ، اما نمىتوان گفت عنقا غيرعلفخوار است . سرّ مطلب در اين است كه محمول معدوله براى موضوع اثبات مىشود و در اثبات چيزى براى چيزى ، لازم است كه موضوع موجود باشد ، چنانكه گفتهاند « اثبات الشىء للشىء فرع اثبات المثبت له » ، اما در سلب شىء از شىء اثبات مثبتٌله ، يعنى موضوع ، شرط نيست ، حال آنكه در سالبهء محصّله نسبت محمول از موضوع سلب مىشود .
و چون صفت « امكان » براى موضوع موجود اثبات مىگردد چه بهصورت سلب تحصيلى باشد و چه بهصورت ايجاب عدولى ، معنى آن يكى خواهد بود ، يعنى هنگامى كه مىگوييم ، بعضى از موجودات ضرورى الوجود و العدم نيستند ، معنى آن با قضيهء ، بعضى از موجودات غير ضرورى الوجود و العدم هستند ، فرقى نخواهد داشت .
گذشته از اين ، سلب در « امكان » يعنى در ضرورة الوجود و العدم ، از نوع عدم مضاف است و داراى نوعى ثبوت است هر چند كه در وهلهء اول ، مانند همهء اعدام مضاف ، سلب تحصيلى بهنظر مىآيد .
( براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اساس الاقتباس ، ص 101 و 102 و منطق اشارات ، ص 129 )