هر ممكن ، زوج تركيبى است از ماهيت و وجود .
اما اطلاق ممكن بر وجود غير واجب بالذّات و آن را « وجود امكانى » ناميدن ، اصطلاح ديگر و استعمال ديگرى است از امكان و وجوب كه امكان در اين اصطلاح به معنى فقر ذاتى و وجوب به معنى بىنيازى ذاتى استعمال مىشود و غرض از آن ، سلب ضرورت وجود و عدم يا تساوى نسبت ممكن به وجود و عدم نيست ، زيرا اينگونه اوصاف در مورد « وجود » معقول نيست . « 1 »
2 . امكان ، از لوازم لاينفكّ ماهيت است ، زيرا اگر از لوازم آن نباشد ، خالى از آن نيز تواند بود و در آن صورت لازم مىآيد كه ماهيت يا واجب باشد يا ممتنع ، و بالنتيجه يا موجود باشد يا معدوم . حال آنكه ماهيت در حدّ ذات نه موجود است و نه معدوم . « 2 »
لازم بودن امكان براى ماهيت بدين معنى است كه فرض ماهيت به تنهايى كافى است كه آن را متّصف به امكان بيابيم و به امر ديگرى نياز نيست . بديهى است كه اين معنى با لزوم اصطلاحى فرق دارد ، چه ، در لزوم مصطلح ، ملزوم ، علت مقتضى براى
هامش
( 1 ) . اصطلاحات وجوب و امكان و واجب و ممكن ، در معانى خاصّ فلسفى و منطقى ، در مباحث اين فصل روشن شد .
در اينجا مؤلّف رحمه الله يادآور مىگردد كه در اصطلاح اهل حكمت و همچنين در بين عرفا ، ممكن بر كليّهء وجودات اطلاق مىشود ( بهجز واجب متعال ) بهطورى كه اغلب ، لفظ ممكنات را بهجاى كائنات و موجودات بهكار مىبرند ، اما بايد توجه داشت كه اين استعمال با معنى اصطلاحى مذكور در اين فصل به كلى متفاوت است و اطلاق امكان بر وجود ، به منظور بيان فقر ذاتى ماسوىاللَّه ، و وجوب به معناى بىنيازى مطلق واجب تعالى است ، نه به معناى لاضرورة الوجود و العدم و يا ضرورت وجود . چنانكه گفته شد « امكان » و صفت ممكن ، اختصاص به ماهيت دارد ، و آنچه وجود دارد ، نفس وجود است ، به وصف « امكان » متّصف نتواند شد
( 2 ) . لازم يا لازمه و جمع آن لوازم ، صفات و احوال جدايىناپذير و لاينفك شىء را گويند ، كه به ذاتى و عرضى تقسيم مىشود و بحث از آن پس از اين خواهد آمد .
در اينجا اختصاص يافتن صفت امكان به ماهيات مطرح است ، و اينكه وصف امكان از ماهيت جدايىپذير نيست . چه ، اگر ماهيت بتواند از امكان خالى باشد ، بايد در هنگام خالى بودن يا واجب باشد و يا ممتنع ، كه واجب حتماً موجود است و ممتنع ، معدوم . حال آنكه ماهيت نه موجود است و نه معدوم ، پس خالى از آن نتواند بود