از اينرو كسانى كه در صدد تعريف حقيقى آن برآمدهاند ، اكثر تعريفات ايشان ، متضمن « دَور » است . « 1 » چنانكه ممكن را چنين تعريف كردهاند : ممكن ، امرى است كه ممتنع نباشد . يا در تعريف واجب گفتهاند : واجب آن است كه فرض عدم آن مستلزم محال باشد ، يا اينكه ، فرض عدم آن محال باشد . و محال را تعريف كردهاند به اينكه :
آنچه واجب است كه نباشد . و تعريفات ديگرى از اين قبيل .
آنچه در اين فنّ ( فلسفهء اولى ) كه موضوع آن موجود از حيث وجود است مقصود اول محسوب مىشود ، وجوب و امكان است كه دو وصفند ، و هر موجود از حيث نسبتى كه وجودش با آنها دارد به يكى از اين دو موصوف مىگردد . « 2 »
هامش
( 1 ) . « دَور » عبارت از توقف يك شىء بر چيزى است كه خود متوقف بر شىء اول است . اگر شناخت ممكن موكولبه شناخت واجب باشد و شناخت واجب نيز موكول به شناخت ممكن باشد ، دور لازم مىآيد و تعريف ، حقيقى نخواهد بود . بطلان دور از آن جهت است كه مستلزم تقدّم شىء بر نفس است
( 2 ) . براى اينكه روشن شود به چه دليل موجودات را به واجب و ممتنع و ممكن تقسيم مىكنند و يا چه فايدهاى از اين تقسيم عايد فيلسوف مىگردد ، توجه به اين توضيح ضرورى است .
مسئلهء اصلى كه به دنيال مباحث مربوط به وجود و موجود و اصالت يا عدم اصالت يا اشتراك و عدم اشتراك و يا ذهنى و خارجى بودن يا فى نفسه و فى غيره بودن وجود ، ناگزير به ذهن هر پژوهشگرى ، خطور مىكند در درجه اول اين است كه آيا همه چيز مىتواند وجود داشته باشد ؟ آيا چيزى متصف به محال و ممتنعالوجود بودن مىشود ؟ آيا هر چيز كه فعلًا وجود دارد يا در گذشته وجود داشته است يا در آينده احتمالًا بهوجود خواهد آمد ، ضرورىالوجود است ، يعنى نبودنش ممكن نيست ؟ آيا هر چه هست حتماً بايد باشد ، و سلب وجود از آن در عقل هم امكانپذير نيست ، يا آنكه بعضى از موجودات چنيناند و بعضى ديگر هم مىتوانند وجود داشته باشند و هم ممكن بود كه وجود نداشته باشند .
براى پاسخ به اينگونه سؤالات ذهن انسان هر مفهوم را اعم از آنكه وجود خارجى داشته باشد يا نه ، به دو قسم