لاضرورة وجود و عدم تعبير مىكنند و مثلًا مىگويند : امكان از لوازم لاينفكّ ماهيت ، و علت نياز ممكن به علت ، و تساوى نسبت ماهيت به وجود و عدم ، و لا ضرورة وجود و عدم است .
پاسخ اشكال اين است كه : قضيهاى كه محمول آن معدوله باشد ، اگر موضوع آن وجود داشته باشد از حيث مضمون و معنى با سالبهء محصّله فرقى ندارد . مثلًا در قضيهء : بعضى از موجودات ، غير ضرورى الوجود و العدم هستند و يا قضيهء : ماهيت از حيث ذات ، غير ضرورى الوجود و العدم است ، در هر دو ، موضوع ، موجود است .
بنابراين سلب تحصيلى و ايجاب عدولى در مورد امكان يكى است .
اما سلبى كه در امكان وجود دارد ، از يك طرف با ضرورت نسبت دارد و از طرف ديگر با موضوع - موضوعى كه دو ضرورت از وى سلب شده است - و به سبب همين نسبت از بطلان محض و عدم صرف خارج گرديده ، به عدم مضاف تبديل شده و از اعدام ديگر تمايز يافته است . يعنى بدين وسيله داراى بهرهاى از وجود شده كه طبعاً داراى آثار خاص خويش است ؛ هر چند كه عقل انسان در وهلهء اول آن را بهصورت سلب تحصيلى مىيابد ؛ چنانكه در مورد « كورى » كه عدم مضاف است نيز عقل بدواً آن را سلب تحصيلى مىپندارد .
از آنچه گفته شد ، مسائلى نتيجه مىشود كه از آن جمله است :
1 . موضوع امكان ، ماهيت است ، چه ، هيچگاه چيزى به « لاضرورة الوجود و العدم » وصف نمىشود مگر آنكه از وجود و عدم ، هر دو خالى باشد و اين جز ماهيت چيزى ديگرى نتواند بود .
بنابراين هر امر ممكنى داراى ماهيت است و به همين دليل است كه حكما گفتهاند :
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٠١