هامش
حصول علم از نظر فلاسفهء اسلام به حدّى است كه در بين ايشان اين جمله بهصورت يك اصل علمى و فلسفى رائج است كه « مَنْ فَقَد حِسّاً ، فَقَدَ عِلماً » يعنى هر كس يك حسّ را از دست بدهد يك علم را فاقد است . اگر كسى حس بينايى خود را از دست دهد ، در زمينهء مبصرات ديگر علمى به دست نخواهد آورد ، چنانكه كور مادرزاد از مبصرات چيزى نمىداند .
اما پس از پذيرش نتايج تحقيقات دانشمندان ، مشكل اصلى همچنان بر جاست ، زيرا اين تحقيقات ، پيش از اين نيز تا حدّى انجام شده است .
مشكل اين است كه آيا پس از اعمال و فعل و انفعالات حوّاس و اعصاب و مغز ، آنچه سرانجام در مغز و مراكز ادراكى حاصل مىآيد علم است ؟ يا آنكه پس از اين همه تأثير و تأثر ، آنچه در مغز حاصل مىشود ، نشانهاى است و تصويرى و نقشى كه انسان به وسيلهء آن به ماهيت و ذات موجود خارجى پى مىبرد ؟
آنچه به حسّ و عيان بر هيچكس پوشيده نيست اين است كه هر يك از ما در هنگام احساس و ادراك يك شىء ، مثلًا درخت موجود در باغچهء حياط همان درخت را احساس مىكنيم و پس از ختم عمل بينايى ، همان درخت را تخيّل مىكنيم ، و در هنگام تعقّل درخت نيز درخت واقعى موجود در خارج را در ذهن داريم . يعنى ما از طريق آنچه به وسيلهء حواسّ به ضميرمان راه يافته است به موجود خارجى علم پيدا مىكنيم ، و آنچه از راه اعصاب و حواس به مغز راه يافته است ، خود فى نفسه ، معلوم ما نيست ، زيرا مثلًا ما درخت موجود در باغچه يا درخت كلّى را در ذهن داريم ، در صورتى كه آنچه به مغز درآمده است ، موجى عصبى و رمزى محاكى و شبحى بازگوكنندهء شىء خارجى است . مسئلهء اصلى ، و انگيزهء اظهار نظرهاى فلسفى گوناگون دربارهء علم ، همين است كه چگونه ماهيت و ذات حقيقى اشياء در ذهن انسان حضور مىيابد و انسان در حقيقت آن ، يقين مىكند در حالى كه آنچه از طريق حواس به مغز وارد مىشود ، شىء واقعى و عين معلوم خارجى نيست .
پس بايد نفس انسان پس از حصول آن نقوش و علائم و رموز ، بتواند آن را به موجودات واقعى تبديل كند ، زيرا علم انسان به اشياء خارج از حواسّ و مغز تعلق دارد و امواج و رموز و نقوش مستقيماً معلوم انسان نيست . به عبارت ديگر بايد كيفيت امر چنين باشد : نفس انسان به كمك يافتههاى حوّاس مىتواند ماهيت و ذات شىء مورد احساس و ادراك را در خود وجود ديگرى ببخشد كه از هر حيث با موجود خارجى يكسان است ، جز آنكه ، آثار خارجى را به همراه ندارد .
يعنى ماهيات موجود در خارج در نشأهء ديگرى در عالم نفس انسانى به وجود ديگرى كه نام آن را وجود ذهنى نهادهاند موجود مىشود .
توضيح بيشتر اينكه ، از ديدگاه علمى حدّاقل بايد اين امر را پذيرفت كه كار حوّاس ، تبديل وجود خارجى به امواج عصبى است ، مانند فرستندههاى راديو و تلويزيون كه اصوات و تصاوير را به امواج راديو تلويزيونى تبديل مىكند ، و مغز انسان در حكم گيرندههاى راديو و تلويزيون است كه آن امواج و تصاوير را دوباره تبديل به صور و اصوات مىنمايد ، اما عقل انسان با ماهياتى كه وجود دوباره يافته ، سر و كار دارد نه با اصوات و تصاوير ، زيرا انسان در هنگام تعقّل ، ذات واقعى شىء را درمىيابد نه عكس و تصوير و نشانه و شبح آن را . حواس و اعصاب و مغز انسان ، تنها صوت و تصوير را منتقل نمىكند بلكه بو و طعم و نرمى و درشتى و سردى و گرمى و همهء خواص ظاهرى و باطنى را به نفس انسان انتقال مىدهد و عقل پس از طىّ مراحل احساس و تخيّل و توهّم و تجريد و تعميم و ديگر فعاليتهاى ذهنى ، با ذات واقعى و ماهيت حقيقى شىء معلوم آشنا مىشود و لذا علم او نسبت به موجودى مانند درخت ، مطابق با واقع و عين آن است