اگر بگوييم همهء علم ما در كشف واقعيات بر خطاست ، سفسطه لازم مىآيد و گذشته از سفسطه مستلزم تناقض است ، زيرا اگر همهء علم ما بر خطا باشد ، همين بر خطا بودن علم نيز خطا خواهد بود و اگر تنها اين علم درست باشد ثابت مىشود كه بخشى از علم مىتواند درست باشد و اگر خطا بودن علم صحيح نباشد ، طرف ديگر ، يعنى درست بودن آن ثابت مىشود .
پس معلوم شد كه ماهيات ، در ذهن داراى وجودى هستند كه آثار خارجى بر آن مترتّب نيست و در خارج داراى وجودى هستند كه آثار بر آن مترتّب است ، بنابراين ، وجود دوگونه است ، وجود خارجى و وجود ذهنى .
از آنچه گذشت مسائلى به اثبات رسيد كه از آن جمله است :
1 . ماهيت هر شىء در ذهن ، تحت مقولهاى درنمىآيد كه شىء در خارج با آثار خارجى تحت آن مقوله واقع است ، بلكه تنها مفهوم آن مقوله را داراست .
براى مثال ، انسان كه در خارج جوهر و جسم و نامى و حساس و متحرك به اراده و ناطق است ، در ذهن نه ماهيت موجود بدون موضوع ( يعنى جوهر ) است و نه داراى ابعاد سهگانه ( يعنى جسم ) و نه داراى هيچيك از آنچه در حد انسان خارجى وجود دارد . بلكه تنها مفاهيم اجناس و فصول موجود در حدّ انسان را داراست و هيچيك از آثار خارجى انسان ، يعنى كمالات اوليه و ثانويهء « 1 » وى بر آن مترتب نيست ؛ در حالى كه
هامش
( 1 ) . كمالات اوليّه بر ذاتيات شىء اطلاق مىشود ، يعنى آنچه در حدّ آن واقع است و تحقّق شىء به وجود آنهابستگى دارد و با فقدان يكى از آنها ، شىء ديگر آن شىء نخواهد بود . مثلًا در انسان ، جوهر و جسم و نامى و حساس و متحرك به اراده و ناطق از كمالات اوليه است . چه اگر يكى از اين امور در او نباشد ، انسانيت انسان مختل مىگردد .
كمالات ثانويه صفات و خصوصيات ديگر انسان است كه اگر در كسى ، يكى يا بعضى از آن نباشد ، در انسانيتش خللى ايجاد نمىشود . پس مىتوان گفت ، كمالات اوليّه موجب تماميّت ذات و كمالات ثانويه موجب تماميت صفات شىء است