تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
معنى اندراج تحت يك مقوله آن است كه آثار خارجى آن مقوله بر وى مترتب باشد . چه ، اگر تنها انطباق مفهوم با يك مقوله ، جهت اندراج تحت آن كافى باشد ، خود مقوله نيز تحت خود قرار خواهد گرفت و با حمل خود بر نفس ، فردى از مقولهء خود خواهد شد . و اين است معنى قول حكيمان كه : جوهر ذهنى به حمل اولّى جوهر است نه به حمل شائع . اما اين كه علماى منطق ، افراد را به ذهنى و خارجى تقسيم كرده‌اند از روى مسامحه و براى سهولت امر تعليم بوده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . بحث در اين است كه اگر موجود ذهنى يا علم انسان عين معلوم يعنى موجود خارجى باشد ، لازمهء آن اين است كه مقولات ده‌گانه جوهر و كم و كيف و غيره در ذهن نيز مانند خارج باشد . يعنى ، جوهر ذهنى نيز مانند جوهر خارجى جوهر باشد و اعراض نيز به همين ترتيب . اين مبحث در مسئلهء علم يكى از مباحث مفصّل و مورد نزاع بين اهل حكمت است . مؤلّف رحمه الله نظريهء خويش را بر اساس تعليمات مكتب ملاصدرا چنين اظهار مىدارد كه : موجود ذهنى تحت مقولهء خود در خارج واقع نمىشود ، يعنى جواهر و اعراض در ذهن ، تنها مفاهيم خود را حفظ مىكنند و آثار خارجى خود را از دست مىدهند . جوهر ذهنى به صرف اين‌كه از حيث مفهوم با جوهر خارجى يكسان است ، از مقولهء جوهر محسوب نمىشود ، زيرا اگر انطباق مفهوم براى اندراج تحت مقوله كافى باشد ، با حمل هر مقوله بر خود ، آن مقوله مىتواند فردى از خود باشد . مثلًا وقتى مىگوييم ، جوهر جوهر است معنى آن اين است كه جوهر خود فردى است از مقولهء جوهر . يعنى ، جوهر چيزى است مانند ماده و صورت و عقل و نفس . پس اگر به جوهر ذهنى جوهر اطلاق شود ، به حمل اولى است نه به حمل شائع . يعنى در قضيّهء جوهر ذهنى جوهر است ، مفهوم جوهر را بر خودش حمل مىكنيم كه نتيجهء آن اتحاد مفهومى موضوع و محمول است كه قبلًا در اين مورد توضيح كافى داده شده است . بنابراين اگر خورشيد يا ماه يا موجود مشخص ديگرى در ذهن قرار بگيرد ، نمىتوان آن را فردى از موجود خارجى به حساب آورد ، زيرا آن موجود در ذهن ، از اجناس و فصول موجود خارجى ، تنها مفهوم آن را داراست و اين‌كه در بين منطقيّون ، سخن از فرد ذهنى و فرد خارجى متداول است ، از روى مسامحه است و معنى آن اين نيست كه خورشيد ذهنى نيز ، يكى از مصاديق مفهوم كلّى خورشيد است . تبصره : توجه به اين نكته لازم است كه آنچه در مورد وجود ذهنى ماهيات يعنى علم انسان به حقايق موجودات در اين فصل گفته شد ، مربوط به امور كلّى است ، زيرا اصولًا « علم » بر كلّيّات اطلاق مىشود و جزئيّات هيچ‌گاه فى نفسه موضوع علم نيست . مثلًا يك حركت معين يا رنگ يك شىء يا حرارت يك جسم مخصوص موضوع علم نيست ، بلكه موضوع علوم كليات است ، مثل حركت به‌طور مطلق ، يا حرارت يا رنگ يا ماده يا انسان و امثال آن . بنابراين در مراحل مختلف ادراك ، از صورت محسوس و صورت تخيّلى و توهمى شىء به علم تعبير نمىشود ، زيرا احساس ، همواره جنبهء جزئى دارد و محسوس هميشه داراى تشخّص است . پپس هنگامى كه چيزى را توسّط يكى از حوّاس احساس مىكنيم ، صورت حسّى آن ، موجود به وجود ذهنى نيست بلكه جنبهء ظلّى دارد و تابع شىء خارجى است ، اما پس از آن‌كه اين انسان و آن انسان و زيد و عمرو و غيره از مراحل احساس و تخيّل گذشت و مفهوم كلّى انسان به ذهن درآمد ، آن انسان كلّى است كه موجود به وجود ذهنى است . يعنى « علم » به محتواى ذهن و عقل اطلاق مىشود نه احساس و تخيّل هر چند كه تعيين مرز آنها مشكل است