ذات واجب متعال با انتساب آن به انسان قابل جمع نباشد ؛ حال آنكه معلوم شد فاعليّت بهصورت طولى است نه عرضى ؛ و هر فعل يك نسبت با حقتعالى دارد كه ايجاد آن است و يك نسبت با انسان دارد كه در حقيقت قيام عرض به موضوع است .
اما اينكه گفتهاند : اگر افعال اختيارى انسان آفريدهء خدا باشد ؛ شُرور و مفاسدى كه در بين افعال وجود دارد و زشتىها و معصيتهاى گوناگون ، همه به او نسبت داده خواهد شد ، در حالى كه ساحت قدس او از هر نقص و عيبى منزّه است .
پاسخ آن اين است كه آنچه بهعنوان بدى و زشتى در اين جهان هست ، اوّلًا :
- چنانكه پس از اين توضيح داده خواهد شد - متضمن خوبىهاى فراوانى است كه شرّ آن در برابر خير آن بسيار اندك است ، و وجود اين مقدار شرّ اندك به تبع خير بسيار است ؛ و به اصطلاح ، شر ، مقصود به قصد ثانى است و مقصود اولى و اصلى جز به خير تعلّق نگرفته است .
از اين گذشته - چنانكه توضيح آن خواهد آمد - وجود از آن جهت كه وجود است جز خير نيست و شرور از لواحق برخى از وجودهاست . آنچه از فيض افعال حقتعالى وجود مىيابد خير محض است ، و در ذات پاك وجود نقصى نيست ، و نقص و عدمى كه ملازم با وجود برخى از موجودات است همان حدود و لوازم تمايز وجودى آنها از يكديگر است كه اگر اين وجوه تمايز نباشد ، نظام هستى از هم مىگسلد ، و با ترك اين شرّ اندك ، همهء خيرات موجود در نظام جهان از بين مىرود . « 1 »
برخى ديگر از متكلّمين ، يعنى اشعريّه و پيروان ايشان برآنند كه آنچه در جهان وجود دارد ، اعم از ذات و صفت ، بدون واسطه فعل حقتعالى است و همهء حوادث
هامش
( 1 ) . چنانكه در مبحث خير و شر توضيح داده شده ، همهء شرور و نواقص جنبهء عدمى دارند و هيچيك در حقيقت خود به وجود مربوط نمىشود . بنابراين آنچه شرّ است يا عدم چيزى است ، مانند كورى كه عدم بينايى است و يا بيمارى كه عدم اعتدال و صحّت بدن است ، و يا خود عدم نيست بلكه موجب عدم و يا عدم از لوازم آن است ، مانند زلزله و امثال آن