است و جز آن هيچ استقلالى نيست . منافاتى بين اينكه او را فاعل نزديك بدانيم - چنانكه از برهان دوم استنتاج شد - و يا فاعل دور - چنانكه از برهان اول به دست آمد - وجود ندارد . برهان اول مبتنى بر ترتب سلسلهء علل ، از معلول تا ذات واجب است ، و در صورتى « بُعد » لازم مىآورد كه براى علل متوسط و معلولها ، وجود نفسى مستقلّ در نظر گرفته شود . « 1 » ليكن اگر با دقت نظر شود ، او فاعل نزديك است و بُعدى در كار نيست .
واضح است كه نسبت دادن فعل به واجب بالذّات و نسبت دادن آن به فاعلى كه در واقع موضوع فعل است ، مثلًا انسان ، با هم منافات ندارد ، زيرا فاعليّت بهصورت طولى است نه عرضى .
[ مؤلّف رحمه الله مسئله جبر و اختيار را در اين مبحث به بهترين وجه ممكن و به طرزى خدشهناپذير ، با دقت و ظرافتى كه خاصّ اوست توجيه و تبيين نموده است . چون اين مسئله از اهميت ويژهاى برخوردار است و تا كنون هيچكس ، آن را در عين اختصار به اين روشنى بيان نكرده است و در متن كتاب عنوان جداگانهاى بدان اختصاص نيافته ، مترجم لازم ديد كه عنوانى فرعى و فصلى جداگانه براى توجه بيشتر خوانندگان براى اين موضوع به عناوين و فصول كتاب بيفزايد و آن را بدون شماره در ميان دو كمان قرار دهد تا عدد فصول و عناوين اصلى كتاب بر وفق آنچه مؤلّف رحمه الله ترتيب داده است ، بدون تغيير باقى بماند . مترجم ] .
هامش
( 1 ) . ذات واجب به دو دليل نسبت به افعال و ذوات ، فاعل بعيد محسوب مىشود ، يكى همان كه مؤلّف رحمه الله گفته ، يعنىبه ديدهء استقلال به ماهيات علل متوسّط و مسخّر ، نظر كردن و حقتعالى را در انتهاى سلسلهء علل و معاليل قرار دادن ؛ دوم اينكه انسان به علت ساختمان خاصّ وجودى خود كه محدود به حدود ماده و زمان و مكان است نمىتواند در هنگام تعقل و تصور معانى غيرمادى كه زمان و مكان بر آنها حاكم نيست ، خود را از قيد زمان و مكان آزاد كند ، و بر اساس اين ضعف وجودى ، هنگامى كه حقتعالى را بهعنوان علةالعلل تصور مىكند ، بُعد زمانى و مكانى و فعلى و وجودى را براى او يك جا در نظر مىآورد ، در صورتى كه او همراه با همهء علل وجود دارد ، نه در پايان آنها